مقالات عمومی

دانش روانکاوی: علت رفتار افراد و یا انگیزه آنها از کارهایشان چیست؟

دانش روانکاوی: علت رفتار افراد و یا انگیزه آنها از کارهایشان چیست؟ 1078 516 هدیه ذبیحی

از نظر انیشتن دیوانگی یعنی : انجام یک کار مشابه بارها و بارها و انتظار نتایجِ متفاوت داشتن از آن. با توجه به این تعریف اکثر ما گاهی اوقات دیوانه می شویم. اما چطور می شود که حتی افراد باهوش به وضوح، یک کار را به کرار انجام می دهند؟ چرا ما کارهایی که می¬دانیم نباید انجام بدهیم، انجام می دهیم و چرا کارهایی که می دانیم به موفقیت نمیرسد را تکرار می کنیم؟
پاسخ ساده است، ذهن ناخوداگاه ما بر روی اعمال ما تاثیر می گذارد. درک ویژگی های ذهن ناخوادگاه به عنوان کلیدی برای ایجاد تغییر در رفتارهای گذشته است. ما تا زمانی که مسئله ای را درک نکنیم نمی توانیم آن را انجام دهیم، این مبنای نظریه های روانکاوی است که باعث میشود علم و بینش ما منجر به تغییرات شود. ما در ابتدا باید بفهمیم چه چیزهای هایی در ما انگیزه ایجاد می کند تا آن اعمال را انجام دهیم.
یکی از نظریه های روانکاوی بیان می کند که ذهن ما مثل کوه یخ است، بسیاری از عواملی که ما را نگران می کنند و یا باعث انگیزش ما می شوند، در سطح زیرین ذهن و یا همان ناخودآگاه قرار دارند – ما را به عقب می کشند یا به سمت جلو هُل می دهند- . با استفاده از دانش و درکی که داریم کارمان را به درستی انجام می دهیم – که این درواقع نُک قله یخی است، یعنی ذهن آگاه ما. اما نیروی قدرتمندی که در سطح زیرین وجود دارد ذهن ناخودآگاه ما است. روانکاوی یکی از پیشرفته ترین روش ها برای دسترسی و درک ذهن ناخودآگاه است، بنابراین فرصتی به ما می دهد که بر آن تاثیر بگذاریم تا عملکردش بهتر شود.
ملانی کلین (Melanie Klein) روانکاوی است که به توسعه ایده های زیگموند فروید در لندن پرداخت و معتقد بود از همان دوران کودکی ذهن ناخوداگاه بر زندگی ما تاثیر می گذارد. هریک از ما به دنیای از قبل برنامه ریزی شده قدم می گذارد تا زندگی را از راه مطمئنی تجربه کند. برخی از ما نسبت به دیگران حساس تر می شویم، بعضی خجالتی هستیم، برخی برونگرا و برخی درونگرا می شویم. بعضی از ما، بیشتر تمایل به پرخاشگری داریم، برخی نیز با تعارض و اضطراب زندگی می کنیم. بعضی از ما بر روی هوش و عقل خود تمرکز می کنیم ومنطقی هستیم، و برخی بر اساس احساس تصمیم میگیریم. این ویژگی هایی که به عنوان خلق و خوی ما شناخته می شوند درواقع بخش طبیعی از طبیعت ما انسان هاست که شخصیت ما را تشکیل می دهند. اگر تجربه نگهداری از نوزادان را دارید، حرف من را بهتر متوجه خواهید شد. هریک از ما با انتظاراتی وارد دنیا می شویم، اینکه دنیا چطوربا ما رفتار خواهد کرد،و ما چگونه به آن پاسخ می دهیم به مرور مشخص می شود. تجربیات اولیه زندگی بسیار مهم است و ممکن است این تصورات را تایید کنند و یا به چالش بکشانند. تجربه داشتن یک محیط خانوادگی گرم می تواند خلق و خوی خشن مارا رام ¬کند و زندگی در محیط خانوادگی خصومت آمیز، ذاتِ خشن ما را تشدید می کند. محیط خشونت آمیز، عزم و انعطاف پذیری افراد خوشبین را کاهش می دهد، و محیط حمایتی و چالش برانگیز، موفقیت های بزرگتری در زندگی به ارمغان می¬آورد. در واقع ما ترکیب سخت افزاری و نرم افزاری از محیط اطرافمان هستیم.
قدرت ناخودآگاه ما در ماه های اول زندگی، تمایل دارد این الگوها را تکرار کند. این تجربیات درونی و برونی را بارها از سر می گذرانیم، اما اغلب آنها را درک نمی کنیم . روانکاوان به ما کمک می کنند تا عملکرد ذهن ناخودآگاه خود را بشناسیم – به طور مثال اینکه چرا فلان کار را انجام داده ایم –به این ترتیب درباره نقاط قوت، ضعف، نقاط کور و آسیب پذیر خود بیشتر و بیشتر اطلاعات کسب می کنیم. با شناختن اینکه چه چیزی ما را وادار به انجام کارها می کند، ناخوداگاه ما وارد قسمت خوداگاه مغزمان می شود، فقط در این صورت است که انتخاب هایمان متفاوت می شود وتغییرات پایدارتری ایجاد می کنیم. بر اساس نظریه فروید که می گوید، اید(Id) یا همان بخش حیوانی شما که همیشه به دنبال لذت است هرکجا باشد، شاید ایگو(Ego) یعنی همان چیزی که ما در زندگی می‌خوایم و به آن نمیرسیم و تمایلات اید(Id) را سرکوب می‌کند، نیز در همان جا خواهد بود. حالت امروزی این نظریه این است ناخوداگاه و خوداگاه در ارتباط هستند و هرجا که ناخودآگاه ما آنجا باشد،خودآگاه ما نیز همان جا خواهد بود. همه ما رازهایی داریم که حتی از خودمان پنهان می کنیم. دانش روانکاوی این اسرار را آشکار می کند. به عبارتی تغییر با درک خودمان آغاز می شود، اما این دانش و درک به تنهایی کافی نیست، اما اولین و مهم ترین قدم در جهت تغییر ماست.

Jennifer Kunst

آیا شما جزو شرکت کنندگان در مسابقه موشی(rat race) هستید یا مسابقه انسانی(human race)؟؟

آیا شما جزو شرکت کنندگان در مسابقه موشی(rat race) هستید یا مسابقه انسانی(human race)؟؟ 320 213

(اصطلاحی به این معنا که سردرگم و بی هدف به این طرف و آن طرف می روید و دوست دارید با تلاش و کار بیش از اندازه، موفقیت ها و پول زیادی به دست آوریدیا خیر؟)

سال هال وقتی در یک بخش روانپزشکی مشغول به کار بودم، یکی از بیماران اسکیزوفرنی در من جرقه ای را به وجو آورد، من چهره او را به خوبی بخاطر دارم، آن روز به صورت اتفاقی او را در راهرو دیدم که به دیوار تکیه داده بود، او،در حالی که  من مرتب به این طرف و آن طرف می رفتم، به من نگاه می کرد. با لبخندی که بر چهره داشت از من پرسید: ” تو جزو شرکت کنندگان مسابقه موشی هستی یا انسانی؟ ”

اکثر بیماران من فقط ناخن هایشان را به روی صورتشان میکشند، اما این بیمار با سوال خود من را متعجب کرد، گویی از میزان مشغله وکار من آگاه بود. من نیز مانند همه مردم در این زمانه، تحت فشارهایی هستم که دوست دارم همه چیز تحت کنترلم باشد و به همه چیز و همه کس توجه کنم، تا مطمئن شوم که همه مسائل درست انجام می شود. در واقع من کار نمی کنم که زندگی خوبی داشته باشم، زندگی می کنم تا کارم را به درستی انجام دهم.

ما مشغله های بسیار زیادی داریم، و هیچ وقت اندکی تامل نمی کنیم که این مشغله ها برای چیست؟ واقعا هدف ما از اینکه دوست داریم همه مسائل را زیرنظر داشته باشیم، چیست؟ از دیدگاه روانکاوی، انسان برای ارضای نیاز مهم بودن و کامل بودن  این کارها را انجام می دهد. حتی به صورت دقیق تر، من فکر می کنم این آرزو ماست که  احساس کنیم مهم هستیم.  ما موفقیت ها را یکی بعد از دیگری به دست می¬آوریم، و سعی می کنیم که خودمان را متقاعد کنیم که فرد خوب، توانا و مفیدی هستیم. به صورت کلی، ما فشارهای زیادی تحمل کنیم فقط برای اینکه ارزشِ خودمان را اثبات کنیم، زیرا از درون خود نوعی عقده و ضعف داریم.

در واقع ما به عنوان یک انسان تمایل داریم، که خود را فردی خوب، توانا و ارزشمند نشان دهیم و این را نشانه کامل بودن می دانیم. آگاهی از محدودیت ها، ضعف ها و حتی نیاز های ما باعث می شود احساس شرمندگی و گناه داشته باشیم و اصلا دوست نداریم این احساس های دردناک را تجربه کنیم.

اما هرچه قدر که از این محدودیت ها فرار کنیم، با آنها مواجه می شویم. شخصی که مشغله بسیار زیادی دارد، همیشه این اضطراب همراه اوست که نمی توانند کارهایش را به اتمام برساند. جستجوی کمال به صورت افراطی، باعث می شود که ما از نقص ها و محدودیت هایمان آگاه شویم و این باعث نا امیدی ما می شود. من همیشه به بیمارانم می گویم که ما نمی توانیم از این واقعیت که کامل نیستیم، فرار کنیم.

برای اینکه واقعیت ها را بپذیرم باید کارهای روحی و روانی بسیار انجام دهیم، اما اینجا جایی است که حس خوبی از واقعیت هایتان را تجربه می کنید. می توانیم  کم کم با تفکرات درونی و احساسات عمیق خود رو به رو شویم – حتی بدترین احساس ها –  و دیدگاه واقع گرایانه از خودمان به تصویر بکشیم. همه ما ترکیبی از صفات خوب و بد، قوت و ضعف، عشق و نفرت هستیم. اگر ما نسبت به خودمان آگاهی نداشته باشیم، نمی توانیم مسائل اطراف را به خوبی درک کنیم. هر چقدر که شناخت بیشتری از خودمان داشته باشیم، در نهایت می توانیم کارهایمان رانیز به درستی انجام دهیم. این مشغله های بیش از اندازه ما را به پوچی می رسانند، ذهنیت ما را پر می کنند، اما  می توان گفت تعادل یکی از عوامل اصلی سلامت ذهنی است .

Jennifer Kunst

آیا روانشناسی یک جادوی مرموز و ناشناخته است؟

آیا روانشناسی یک جادوی مرموز و ناشناخته است؟ 320 213

نه اینطور نیست
در طی سال ها تجربه به این نتیجه رسیدم که کلمه¬ی “روانشناسی” باعث ترس و اضطراب افراد می شود. این در واقع معادل اسم لورد ولدمورت (Lord Voldemort) در هری پاتر است که در فیلم به آن “اسمشو نبر” می گفتند. من مصداق این مطلب را زمانی که در یک مهمانی شبانه بودم به یاد می آورم. از من پرسیدند : ” چه کاری انجام می دهی؟” آب دهانم را قورت دادم و می خواستم از این موضوع طفره برم، اما اینطور جواب دادم: من آرزو می کردم که یک معلم، تدوین گر تلویزیون، مهندس نرم افزار ویا حتی یک نماینده IRS باشم. چون می دانم افراد از روانپزشکان و علی الخصوص روانکاوان ترس و وحشت دارند. مردم فکر می کنند که اشعه ایکسی در چشمان ما وجود دارد که تمام زوایای پنهان و اسرار زندگی آنها را می بینیم. از ما انتظار یک قضاوت تند و نوعی برتری دارند، آنها فکر می کنند که ما همیشه در حال روانکاوی افراد در اتاقمان هستیم و از این موضوع شگفت زده هستند. در مواجه با این سوال من سعی می کنم لبخند بزنم و خیلی عادی جواب بدم ،” I’m a head-shrinker، یعنی کوچک کردن سر بریده شده: که در ایالات متحده در زبان عامیانه برای اشاره به روان‌شناسی به کار می‌رود “. از این بهتر نمی توانم توضیح بدم. بیشتر افراد آن جمع خندیدند. این نشانه ی خوبی بود. آنها به من فرصت دادند که این هم نشانه ی بسیار خوبی بود. و بعد از مدتی که بیشتر با من آشنا شدند، راحتر برخورد کردند و صمیمی تر شدند. درظاهر هیچ یک از آنها مضطرب نبودند اما نباید این حقیقت را انکار کنیم که بعضی از آنها نوعی اضطراب درونی در خود احساس می کردند. روانکاوی نوعی تفکر عمیق و روشن درباره ی افراد است. ما در حضور کسی که به دقت به حرف های ما گوش می دهد، فکر می کند و سعی می کند که دنیای درونی ما را کشف کند، احساس آسیب پذیری داریم. این حس باعث می شود که از خودمان محافظت کنیم و به همه چیز مشکوک باشیم. طبیعی است که اندکی حالت تدافعی به خود می گیریم. نگران هستیم که به وسیله دانش قدرتمند روانکاوی و مهارت های موجود در آن، صدمه ببینیم. فکر می کنیم که روانکاوی یک هنر ناشناخته و مرموز است پس بهتر است از آن فاصله بگیریم، به قول ضرب المثل معروف کار از محکم کاری عیب نمی کنه. اما همه چیز تا پایان مهمانی به خوبی گذشت و تمام دوستان جدیدم در پایان مهمانی می گفتند: ” از آشنایی با تو خوشحال شدیم. صحبت کردن با تو بسیار آسان بود” و من نیز با لبخند به آنها جواب می دادم: “دیدید، من به شما گفتم که سعی می کنم از قدرتم در جهت خوب استفاده کنم نه برای کارهای بد و شیطانی”! امیدوارام تجربیاتی مانند این خاطره، دید مردم را اصلاح کند، به آنها فرصتی بدهد تا کلیشه های زندگیشان را به چالش بکشاند و تجربه واقعی و مفیدی با یک روانکاو داشته باشند. گاهی به شغل و حرفه من با دید بد برخورد می شود امیدوارم بتوانم دید مردم را نسبت به آن تغییر بدهم. با تکیه بر تجربیاتم – هم به عنوان تحلیلگر و هم به عنوان بیمار_ می توانم با اطمینان بگویم که روانکاوی سحر و جادوی تاریک و مرموز و ناشناخته نیست، در واقع چیزی به عنوان جادو در روانشناسی وجود ندارد، اما چیزی که سبب شده از روانشناسی به عنوان ” “shrink نام ببرند، نوعی توهم و خیالات است، توهم از این جهت که معتقد هستند که روانکاوان اندکی از راه های قدرتمند و جادویی که در جهان وجود دارد، استفاده می کنند و فراتر از انسان عادی عمل می کنند. امیدوارم در مطالب بعدی به خوبی نشان دهم که روانشناسی یکی از پرطرفدارترین، بخردانه ترین، کاربردی ترین مدل ها، برای درک روان و تغییرات پایدار و معنی دار در زندگی، ارائه می دهد. اما این یک جادو نیست. این فقط دانش روانکاوی ست.
Jennifer Kunst

کمک به کودکان مبتلا به اتیسم برای ارتقای مهارت‌های اجتماعی

کمک به کودکان مبتلا به اتیسم برای ارتقای مهارت‌های اجتماعی 320 213

راهبردهایی برای والدین به‌منظور استفاده از آن‌ها در زندگی روزمره

 

همه‌ی والدین می‌خواهند که کودکانشان دوستانی داشته باشند، موفق شوند و شاد باشند. اما برای بسیاری از والدین کودکان با اختلال اتیسم،‌ رسیدن به این هدف‌ها دشوار است؛ به‌ویژه در حیطه‌ی اجتماعی که این کودکان احتمالا در آن‌ها مضطرب می‌شوند و برای برقراری ارتباط با دیگران دشواری‌هایی دارند. آیا روش‌هایی وجود دارند که بتوان به کودکان مبتلا به اتیسم، مهارت‌هایی را آموزش داد که بتوانند تعامل اجتماعی را مثبت ببینند؛ به جای آن‌که آن را منفی و اضطراب‌برانگیز بدانند و تجربه کنند؟ خوشبختانه، راهبرهای مبتنی بر پژوهشی برای آموزش مهارت‌های اجتماعی به این کودکان وجود دارد که می‌توان آن‌ها را در زندگی روزانه گنجاند. این راهبردها را می‌توان با تمرکز بر مهارت‌های اجتماعی مستقیم و ساده در کودکان طیف اتیسم آغاز کرد و زمانی‌که کودک در مهارت‌های بنیادی ماهر شد، مهارت‌های اجتماعی غیرمستقیم و پیچیده‌تری مانند ظرافت‌های زبان بدن یا حل تعارض را به او آموزش داد.

راهبرد ۱: الگودهی و توضیح تعامل‌های اجتماعی

کودکان اغلب از طریق نگاه کردن به دیگران و تقلید کردن از افرادی که پیرامون آن‌ها هستند، یاد می‌گیرند. به‌عنوان دردسترس‌ترین منبع یادگیری اجتماعی کودک‌تان، بکوشید تا جایی که ممکن است الگوی رفتارهای اجتماعی او باشید. این الگودهی در همه‌ی کودکان برای یادگیری مهارت‌های اجتماعی مفید است؛ اما کودکان اتیستیک احتمالا در درک رفتارهای اجتماعی‌ای که بدون هیچ توضیح کلامی‌ها با آن‌ها می‌شود، دشواری‌هایی دارند. به همین دلیل، برای توضیح سناریوهای اجتماعی به کودک‌تان وقت بگذارید. شاید نتوانید بعد از هر تعامل اجتماعی فورا این کار را انجام دهید، اما زمانی‌که وقت دارید که در مورد این تعامل‌ها بحث کنید، برای او آن‌چه که رخ داد را توصیف کنید و به رفتارهای اجتماعی‌ای که او در آن‌ها مشکل دارد (مثل جلوه‌های چهره‌ای، تون صدا و زبان بدن که در آن موقعیت اجتماعی مشهود بودند)، اشاره کنید. بنابراین، وقتی کودک‌تان از شما می‌پرسد که چرا به طریق خاصی رفتار می‌کنید، منطق پشت کنش‌تان را برای او توضیح دهید و از او بخواهید که از شما سوال بپرسد؛ به‌جای این‌که این رفتار برای او مبهم باقی بماند. زمانی‌که بزرگسالان، الگوی رفتارهای همکارانه و اجتماعی می‌شوند و آن موقعیت را گام به گام برای کودکان توضیح می‌دهند، کودکان می‌توانند مشارکت کنند و تعامل با همسالان‌شان را آغاز نمایند. برای کودکان مبتلا به اتیسم، توضیح دادن این موضوعات بسیار کلیدی است. ممکن است آن‌ها متوجه بعضی از ظرافت‌ها و راهبردهای موجود در یک رفتارِ الگو (بدون این‌که توصیف کلامی‌ای در مورد آن ارائه شود)، نشوند.

راهبرد ۲: از خلال سناریوهای اجتماعی صحبت کنید.

به‌جای این‌که رفتارها را به‌صورت مستقیم الگودهی کنید، می‌توانید سناریوها را بر روی کاغذ بنویسید تا بتوانید در مورد آن‌ها با او بحث و چالش کنید. با این روش، دیگر لازم نیست منتظر بمانید تا مثال‌های زندگی واقعی رخ دهند و سپس بر روی آن‌ها کار کنید. بلکه با کمک این روش، می‌توانید کودک خود را برای تعامل‌های اجتماعی آتی آماده کنید. مانند راهبرد قبلی (یعنی الگودهی رفتاری)، یک توصیف کلامی از سناریو باید با نمایش بصری موقعیت همراه شود. حتی می‌توانید گزینه‌هایی را در مورد نحوه‌ی پاسخ دادن به کودک‌تان نشان دهید تا او از میان آن‌ها انتخاب کند. به همین شکل، با استفاده از سناریوهای موجود در کمیک استریپ‌ها، کارتون‌ها، فیلم‌ها یا رسانه‌های دیگر می‌توان به درک کودک از تعامل‌های اجتماعی کمک کرد.

راهبرد ۳: بازی نقش

 

اگر کودک شما دشواری خاصی در تعامل با یک هم‌سال دارد، آن را بازی کنید و بازخوردهایی به او در مورد این‌که چگونه می‌تواند با این موقعیت روبه‌رو شود، بدهید. نقش‌ها را جابه‌جا کنید و به تمرین آن‌ها بپردازید؛ به این‌صورت که او یک بار نقش خودش را ایفا کند و بار دیگر نقش طرف مقابل را. به تفاوت‌های رفتاری هر کدام‌تان در بازی نقش اشاره کنید و پاسخ‌های مناسب اجتماعی او را تقویت نمایید. بازی نقش به کودکان کمک می‌کند که مهارت‌های به‌دست آمده از خلال راهبردهای دیگر (الگوی‌سازی موقعیت‌های اجتماعی، صحبت در مورد آن‌ها و سناریوهای اجتماعی) را به کار گیرند. با بازی نقش، کودک شما می‌تواند مهارت‌های خودش را در یک محیط کم‌خطر با شما تمرین کند. این کار پیش از آن‌که با مشکل به‌صورت مستقیم روبه‌رو شود، به او زمان این را می‌دهد که در مورد واکنش‌هایش فکر کند و مناسب‌ترین و اجتماعی‌ترین آن‌ها را برگزیند.

 

راهبرد ۴: پیدا کردن یک نظام حمایتی والد

 

به‌عنوان والد یک کودک مبتلا به اختلالات طیف اتیسم، بسیاری از پیشرفت‌های کودک به صبوری شما و درک‌تان از نقص‌های مهارت‌های اجتماعی او و توانایی شما در کار بر روی آن‌ها بستگی دارد. این کار، ساده نیست. در مورد گروه‌های والد برای کودکان مبتلا به اتیسم تحقیق کنید و راهی برای سازمان دادن به قرارهای بازی میان کودک خود و دیگر کودکان مبتلا به اختلا‌های طیف اتیسم، پیدا کنید. به این طریق شما با افرادی آشنا خواهید شد که می‌توانید با یکدیگر در مورد مشکلات‌تان صحبت کنید. زمانی‌که تمرین مهارت‌های اجتماعی با کودکان همراه با مداخلاتی برای والدین صورت می‌گیرد، هم کودک و هم والدین پیشرفت مثبت‌تری خواهند داشت. این مداخله‌ها به والدین کمک می‌کنند که کودک خود را بهتر درک کنند و به آن‌ها آموزش می‌دهند که چگونه به کودک خود یاد دهند که تعامل‌های اجتماعی‌اش را مدیریت کند. با پیدا کردن یک گروه حمایتی، شما می‌توانید راهبردهای گوناگونی را از طریق بحث کردن پیرامون فواید و مضرات این راهبردها با افراد دیگری که اختلا‌ل‌های طیف اتیسم را می‌شناسند، بیابید و به‌تدریج این اطمینان را پیدا کنید که قادرید به کودک خود در مدیریت موقعیت‌های اجتماعی کمک کنید. گروه‌های حمایتی ممکن است آنلاین (مثل گروه مامان‌های اتیسم در فیس‌بوک) یا حضوری باشند. این گروه‌ها را می‌توان به‌سادگی با جست‌وجوی یک عبارت (گروه حمایتی والدین کودکان مبتلا به اتیسم) در یک موتور جست‌وجوی اینترنتی یافت.

ورای همه‌ی این راهبردها، باور داشته باشید که کودک شما قابلیت یادگیری مهارت‌های اجتماعی را دارد. اگر شما باور نداشته باشید که او پتانسیلی برای تغییر دارد، تلاش شما برای آموزش مهارت‌های جدید ثمربخش نخواهد بود. توانایی مشارکت در تعامل‌های اجتماعی و بازی، بسیاری از پیامدهای دیگر مرتبط با اختلا‌های طیف اتیسم (مانند مهارت‌های شناختی، عزت‌نفس، تنظیم هیجان‌ها و انگیزش) را پیش‌بینی می‌کند. ما می‌توانیم خطر شکل‌گیری مشکلات در دیگر حیطه‌ها را با ارتقای اطمینان اجتماعی از طریق استفاده کردن از چنین راهبردهایی برای ایجاد مهارت‌های اجتماعی، کاهش دهیم.

استرس مالی در زوجین

استرس مالی در زوجین 320 213

همه ی زوج ها در بخشی از زندگی شان استرس مالی را تجربه می کنند.استرس مالی فقط به دلیل نبود پول و شغل بوجود نمی آید بلکه شیوه های متفاوت خرج کردن پول ، مدیریت مالی و روش های مقابله با اتفاقات در زندگی باعث بوجود آمدن آن میشود.استرس عالی می تواند منجر به مشکلات جدی در رابطه و تداوم آن بشود.زمانیگه بحران مالی اتفاق می افتد ، زوج ها باید با تغییرات ناخوشایند بوجود آمده سازگار شوند و می تواند باعث بوجود آمدن موقیتی شود که هریک از افراد نسبت به دیگری احساس خصومت داشته باشد.این فشار ها می تواند باعث زودرنجی،ناامنی و ترس در زوج ها بشود.

چالش های بوجود آمده بعد از مدتی به جنبه های غیرمالی زندگی شان هم سرایت می کند.در صورتی که استرس مالی به طور سالم رفع و رجوع نشود می تواند به تمام جوانب یک رابطه بزند که می توان به این موارد اشاره کرد:

۱) افزایش تعارض و اختلافات

۲) کناره گیری زوجین از یکدیگر

۳) ترس ، اضطراب و ناامنی

۴) سرزنش طرف مقابل

۵) افسردگی و اضطراب

۶) نشانه های بدنی و بیماری

۷) کاهش محبت و کشش جنسی

بعضی راهکار ها می تواند در این مسیر کمک کننده باشد :

۱) اولین مورد رسیدن زوجین به این توافق که با کمک همدیگر این دوران را پشت سر خواهند گذاشت.زوج ها شریک زندگی یکدیگر هستند و در مشکلات پیش آمده باید مانند یک تیم عمل کنند و از پس مسائل برآیند.

۲) اگر خشم یا سرزنشی از طرف زوجین وجود دارد باید بیان شود و در حل و فصل آن تلاش کنند.با وجود احساس نفرت و عصبانیت زوجین نمی توانند با یکدیگر همکاری کنند.

۳) به چالش پیش امده مانند امتحانی برای رابطه نگاه کنید.توجه به این که زوجین نسبت به یکدیگر متعهد هستند و در شرایط مختلف نسبت به رابطه مسولیت دارند می تواند به آنها در تمرکز بودن و توجه به اولویت ها کمک کند.

۴) به جای کناره گیری و اجتناب ، احساساتتان را با یکدیگر در میان بگذارید.زوج ها باید احساسات مربوط به اضطراب و فشار را به یکدیگر بازگو کنند تا طرف مقابل به آنها حمایت ، امید و دلگرمی دهند.این موارد به طرز چشمگیری در پشت سر گذاشتن مواقع سخت کمک کننده هستند.

۵) زوجین می توانند در ایجاد نگرش مثبت و امیدوارانه به یکدیگر کمک کنند.به جای تمرکز روی مشکل و بزرگنمایی آن ، به راه حل های احتمالی بپردازید.به جای پرداختن به مشکلات موجود و بدی اوضاع می توانند به موارد مثبتی که هنوز با یکدیگر دارند توجه کنند.هدف های جدیدی برای خودشان تعریف کنند.راه های جدیدی برای مدیریت مالی و خرج گردن پول در نظر بگیرند و روش های جدیدی برای ارتباط بیشتر و لذت بردن از یکدیگر پیدا کنند.

مشکلات مالی و فشار های ناشی از آن لزوما روابط به سمت ازهم پاشیدگی نمی برد بلکه میتواند باعث محکم تر شدن رابطه و عمیق تر شدن پیوند دو نفر بشود.

آیا در حضور فرزندانتان دعوا می کنید؟

آیا در حضور فرزندانتان دعوا می کنید؟ 320 213

سال‌هاست که می‌بینم یکی از علل مسائل روان‌شناختی کودکان (به جز سوءاستفاده و غفلت شدید) بحث کردن والدین جلوی فرزندان‌شان است. چطور می‌دانم که کودکان، گاهی شدیدا، با شنیدن دعوای پدر و مادرشان از نظر هیجانی مختل می‌شوند؟ به راحتی. کودکان به من می‌گویند.

دختر ۱۷ ساله خجالتی به نام اما که باد از سال‌ها شاگرد اول بودن دچار مشکل در کلاس‌های دبیرستانش شده بود، به ADHD تشخیص داده شده بود و قرار بود تا برای اوتیسم با کارکرد بالا مورد آزمون قرار بگیرد. زمانی که از او پرسیدم مساله‌اش چیست، به سرعت جواب داد: ((والدینم دعوا می‌کنند و درباره طلاق حرف می‌زنند)). از او پرسیدم ((این دعوا از چه مدت پیش ادامه داشته)) و اما جواب داد: ((کل زندگی‌ام)).

برای اغلب والدین درک ارتباط بین بحث‌هایشان با تشخیص ADHD یا اوتیسم در کودک‌شان دشوار است. مادر اما اصرار داشت که این مساله چیزی بیشتر از خجالتی بودن اما و جر و بحث‌هایشان است. ((او اختلال روانی دارد. اگر آسپرگر هنوز وجود داشت به او این تشخیص را می‌دادند)). ادامه دار: ((اما دائما خودش را در اتاقش محبوس می‌کند)). جواب دادم: (شاید خودش را از تعارض‌های اطرافش کنار می‌کشد)).

با همه این حرف‌ها، بعد از ۴ ماه مشاوره فردی و خانوادگی شدید که شامل تعهد والدینش برای دور نگه داشتن دعواهایشان از دخترشان و کار کردن بر روی مشکلات ازدواجشان بود، اما نمره‌های بهتری کسب کرد و در بهتر کردن روابط اجتماعی‌اش پیشرفت کرد. تاب‌آوری اما بیشتر شد و طردهای ادراک‌شده را به اندازه قبل شخصی دریافت نمی‌کرد.

پژوهش‌های امروزی در حال جستجوی رابطه بین والدینی که دعوا می‌کنند و توانایی فرد در شناسایی و پردازش هیجان‌هایش است.

در گذشته، محققین یافتند که شرایط بد شدید ابتدایی نظیر بدرفتاری و غفلت با تغییراتی در شناسایی هیجان‌های کودکان تداعی داشت.

پژوهش جدیدی در ۱۳ مارچ ۲۰۱۸ در مجله Social and Personal Relationships چاپ شد و با توجه به ارتباط مواجهه کودکان با درگیری‌های بین والدین، به یافته‌های گذشته درباره شرایط بد و تداعی‌شونده با شناسایی هیجان کودکان اضافه کرد.

مطالعه ۹۹ کودک بین سنین ۹ تا ۱۱ خجالت را به عنوان یک صفت شخصیتی در نظر گرفت. پژوهش‌گران متوجه شدند که فرم‌های ملایم‌تر بدرفتاری و غفلت تلویحات معناداری برای پردازش هیجان‌ها بخصوص در کودکان با صفت خجالت دارند.

آلیس شرمرهورن، استاد داشنگاه ورمونت می‌گوید: ((در مقایسه با سوءاستفاده و غفلت، تعارض بین والدین شدت کمتری دارد و تجربه تروماتیک ملایم‌تری است اما از طرفی رایج‌تر هم هست و برای بخش بزرگی از جمعیت وجود دارد.))

توصیه من این است: ((برای یک ماه جلوی کودکتان دعوا نکنید. جر و بحث‌هایتان را خارج از خانه انجام دهید. برای شام بیرون بروید، در محله‌تان قدم بزنید، اگر مشکلات ازدواجتان شدید هستند برای مشاوره ازدواج اقدام کنید)). زمانی که تعارض‌های بین والدین محو می‌شوند، تشخیص سلامت روانی فرد هم محو می‌شود.

آیا وقت گذراندن در اینترنت، اعتیادآور است؟

آیا وقت گذراندن در اینترنت، اعتیادآور است؟ 320 213

پژوهش‌های نوین نشان می‌دهند که استفاده‌ی غیرتخصصی از اینترنت می‌تواند تجربه‌ای اعتیادآور باشد

 

زمانی‌که برای نخستین بار اعتیاد به اینترنت در دهه‌ی ۱۹۹۰ به‌عنوان یک اختلال روان‌پزشکی معرفی شد، زیاد جدی گرفته نشد. با این حال، این روزها افراد کمی هستند که تلاش می‌کنند نشان دهند چیزی به‌عنوان استفاده‌ی مفرط یا مشکل‌آفرین از اینترنت وجود ندارد. هزاران پژوهش، شواهدی یافته‌اند که نشان می‌دهند ۱-۱۰٪ افراد مشکلاتی با کنترل کردن استفاده از اینترنت دارند و ویژگی‌های رفتاری، روان‌شناختی و عصب‌شناختی معتادان به مواد و قمار را نشان می‌دهند. در سال ۲۰۱۴، راهنمای تشخیصی و آماری اختلال‌های روانی (دستنامه‌ی روان‌شناختی که تمامی اختلال‌های روان‌شناختی در آن به‌تفصیل بیان شده اند) به‌روز شد و اعتیاد به اینترنت را به‌عنوان یک اختلال بالقوه که نیازمند بررسی‌های بیش‌تر است، معرفی کرد.

اما سوال اصلی این است که: افراد معتاد به اینترنت دقیقا به چه چیزی اعتیاد دارند؟ برخی از پژوهشگران معتقدند که خود اینترنت به تنهایی اعتیادآور نیست بلکه فعالیت‌هایی که از اینترنت برای آن‌ها استفاده می‌شود، اعتیادآورند. شواهدی وجود دارند که از اعتیاد به اینترنت‌های خاصی حمایت می‌کنند. این اعتیاد‌ها عبارتند از: اعتیاد به بازی‌های ویدیویی آنلاین، اعتیاد به رابطه‌ی جنسی/هرزه‌نگاری، قماربازی بیمارگون آنلاین، و اعتیاد شبکه‌های اجتماعی. با این حال، تمایزی میان اعتیادهای اینترنتی خاص مثل اعتیاد به بازی آنلاین و اعتیاد کلی به اینترنت وجود دارد.

به نظر می‌رسد که تجربه‌ی وقت گذراندن در وب، یوتیوب و وبلاگ‌ها به خودی خود می‌تواند اعتیاد آور باشد. پژوهش‌های جدید تصویربرداری مغز در آلمان دریافته‌اند که تغییراتی در مغز به‌طور ویژه‌ای با این نوع از استفاده‌ی مفرط از اینترنت مرتبط هستند.  در کاربران مرد اینترنت که گزارش کردند که هر هفته ۴۲ ساعت از اینترنت استفاده می‌کنند، آن‌هایی که نشانه‌های اعتیاد به اینترنت بیش‌تری (مثل تجربه کردن پیامدهای منفی بیش‌تر ناشی از استفاده‌ی اینترنت، احساس کردن نشانه‌های ترک زمانی‌که از اینترنت استفاده نمی‌کنند و ناتوانی در کنترل کردن استفاده از اینترنت) را نشان می‌دادند، حجم ماده‌ی خاکستری کم‌تری در بخش‌هایی از مغز که به‌عنوان منطقه‌ی پیشانی راست شناخته می‌شوند،‌ داشتند. این مناطق مغز، بخشی از قشر پیش‌پیشانی هستند. فعال‌سازی قشر پیش‌پیشانی شدیدا با تصمیم‌گیری ضعیف، رفتار اعتیادی و اراده ارتباط دارد. این پژوهش‌ها تفاوت‌های بیش‌تری در دیگر نواحی محورهای مغزی را با اعتیاد مفرط به اینترنت مرتبط ساختند و نکته‌ی جالب این بود که الگوی کلی تفاوت موجود در مغز کاربران افراطی اینترنت با تغییرات دیده شده در مغز معتادان به مواد، شبیه بودند. مانند همه‌ی پژوهش‌های مقطعی رابطه‌ی علت و معلولی واضح نیست. ممکن است مغز در اثر استفاده‌ی بیش از حد اینترنت تغییر کند یا این‌که تفاوت‌های موجود در حجم مغز پیش‌شرط استفاده‌ی بیش از حد اینترنت از اینترنت هستند.

پژوهش‌های بسیاری گزارش کرده‌اند که تفاوت‌های مغزی مشابهی با استفاده‌ی مفرط از اینترنت ارتباط دارند؛ با این‌حال یافته‌های موجود معمولا با تکلیف خاصی که کاربران برای انجام دادن آن به اینترنت متصل می‌شوند (مانند بازی کردن آنلاین)، مرتبط شده‌اند. این مطالعه دریافت که ارتباط میان حجم کاهش‌یافته‌ی مغز و استفاده‌ی بیش از حد اینترنت نمی‌تواند مختص به بازی کردن آنلاین بیش از حد، استفاده از اینترنت برای رابطه‌ی جنسی یا افسردگی باشد؛ این یافته نشان می‌دهد که استفاده‌ی مفرط از اینترنت خودش نیز با تفاوت‌های مغزِ شبه‌اعتیادی مرتبط است. در هر رویدادی، یافته‌ها حاکی از آنند که چنین تغییرات گسترده‌ای ممکن است در یک طرز فکر عمومی متفاوت منعکسنا شوند.

چه‌چیزی در استفاده‌ی بی‌هدف از اینترنت می‌تواند اعتیادآور باشد؟ گشت زدن در اینترنت می‌تواند شکلی از جست‌وجوی اطلاعات باشد، چه پرسش مورد نظر پیش از دسترسی به اینترنت شکل گرفته باشد، چه این پرسش در طول گشتن در اینترنت ایجاد شود. وقتی در اینترنت سیر می‌کنیم، اطلاعات جدیدی که به دنبالشان نبودیم به ما عرضه می‌شوند. چیزی نمی‌گذرد که به ده‌ها صفحه از ویکی‌پدیا هدایت می‌شویم و غرق در خواندن موضوعات جدیدی می‌شویم که هیچ برنامه‌ای برای خواندنشان نداشته‌ایم. یافتن اطلاعات جدید چه قصد جست‌وجوی آن‌ها را داشته باشیم، چه این‌که با آن‌ها مواجه شده باشیم، تجربه‌ی لذت‌بخشی برای مغز ماست. از نقطه‌نظری دیگر، شاید استفاده از اینترنت نوع ساده‌تر و کلی‌تری از وجود نسبت به دنیای واقعی سه‌بعدی و کم‌تر شکل‌پذیر است؛ دنیایی که برخلاف زندگی واقعی هر کار شما در آن، پاسخی آنی را فراخوانی می‌کند. و شاید بازخورد آنی فقط اطمینان‌بخش نیست بلکه یک شرط اساسی برای به‌باشی است.

در پژوهشی که اخیرا منتشر گردید، بررسی شد که افراد زمانی که فقط خودشانند و مغزشان به چه شکلی واکنش نشان می‌دهند. در مجموعه‌ای از ۱۱ آزمایش، پژوهش‌گران از نزدیک به ۸۰۰ شرکت‌کننده خواستند که بنشینند و با خودشان حدود ۶ تا ۱۵ دقیقه فکر کنند. به‌طور شگفت‌آوری این کار برای بسیاری از آن‌ها دشوار بود. در دو تا از آزمایش‌ها که گزینه‌ی تقلب موجود بود،‌۳۲٪ تا ۵۴٪ شرکت‌کنندگان با گوشی‌های خود تقلب کردند یا از دیگر حواس‌پرتی‌ها برای گذراندن این زمان کوتاه استفاده کردند. همچنین به شرکت‌کنندگان شانس این داده شد که به خودشان یک شوک الکتریکی در طول ۱۵ دقیقه‌ی فکر کردن بدهند. اگرچه بسیاری از این افراد گزارش کرده بودند که پول پرداخت خواهند کرد تا از شوک گرفتن اجتناب کنند، یک‌چهارم شرکت‌کنندگان خانم این پژوهش و دو‌سوم مردها روی خودشان در زمان فکر کردن شوک اجرا کردند. نویسنده‌ها فکر کردند که گویا افراد، داشتن محرک منفی را به هیچ محرکی نداشتن ترجیح می‌دهند.

جالب است که لذت تکلیف با فراوانی استفاده از رسانه‌های اجتماعی و استفاده از گوشی‌های هوشمند مرتبط نبود. نویسندگان پیشنهاد می‌دهند که قرن تکنولوژی که مشخصه‌ی آن منابع اطلاعاتی بی‌پایان هستند، از ناتوانی ما در تنها بودن با اندیشه‌هایمان حکایت دارد. این، فرایند اساسی تعامل بی‌پایان است؛ مثبت باشد یا منفی، می‌تواند همان چیزی باشد که معتادان به اینترنت به آن اعتیاد دارند.

بمانم یا بروم؟

بمانم یا بروم؟ 320 213

تصمیم‌گیری برای ترک رابطه یا ماندن در آن بعد از خیانت

آگاه شدن از اینکه پارتنر فرد خیانت می‌کند ناراحت‌کننده است. فرد در کنار دست و پنجه نرم کردن با هیجان‌های منفی ناشی از خیانت پارتنرش، باید به یک پرسش دشوار پاسخ دهد: بمانم یا بروم؟

چگونه می‌توانیم در مورد ماندن در رابطه یا پایان دادن آن تصمیم بگیریم؟ چه عواملی در تصمیم‌گیری ما دخیل هستند؟

روزی شروت و دنیل ویگل از دانشگاه نوادا، رنو، این پرسش را بررسی کرده و نتیجه پژوهش‌شان را به تازگی در مجله Social and Personal Relationships منتشر کرده‌اند.

شروت و ویگل در مطالعه اول‌شان ۲۰۰ مرد و زن دانشجو را که در رابطه بودند جمع‌آوری کردند. از شرکت‌کننده‌ها خواسته شد تا تصور کنند که بعد از دعوا با پارتنرشان، او به یک مهمانی رفته و در آنجا با فرد دیگری رابطه جنسی داشته است و بعد از آن، تمایلش را مبنی بر گذشتن از خیانت و ماندن در رابطه اعلام کرده است.

سپس، از نیمی از شرکت‌کننده‌ها خواسته شد تا تصور کنند که بیشتر افراد در رسانه‌های اجتماعی‌شان به آنها توصیه کرده‌اند تا در رابطه بمانند. از نیمه دیگر شرکت‌کننده‌ها برعکس این تصور خواسته شد، اینکه دوستان و خانواده‌شان گفته‌اند که بهتر است پارتنرشان را ترک کنند.

شرکت‌کننده‌ها، در حین مشخص کردن اینکه در چنین شرایطی رابطه‌شان را ادامه می‌دهند یا آن را به اتمام می‌رسانند، مجموعه‌ای از پرسش‌نامه‌ها را پر کردند. یکی از آنها بخشیدن پارتنر توسط آنها و دیگری میزان نسبت دادن علت خیانت به رفتار پارتنرشان را (آیا او مقصر بود؟) می‌سنجید.

این روان‌شناسان یافتند که تصمیم بر ماندن یا ترک کردن در بهترین شکل به صورت زنجیره‌ای از فرایندها توصیف می‌شود. ادراک شرکت‌کننده‌ها از تایید اعضای رسانه‌های اجتماعی‌شان بر روی نسبت دادن سرزنش توسط آنها، و در نتیجه بر میزان بخشیدن پارتنرشان توسط آنها و تصمیم‌گیری بر سر ماندن یا رفتن تاثیر گذاشت. بنابراین، افرادی که پارتنرشان را به خاطر خطایش سرزنش می‌کردند به احتمال کمتری او را بخشیده و با او می‌ماندند. برعکس این فرایند برای شرکت‌کننده‌هایی که رسانه‌های اجتماعی به ماندن ترغیب‌شان می‌کردند اتفاق افتاد.

این یافته‌ها توسط مطالعه دیگری تایید شدند که در آن شرکت‌کننده‌ها قربانی یک خیانت واقعی (نه خیالی) شده بودند و نظرات واقعی دوستان و خانواده‌شان را گزارش کردند.

مسلما این مطالعه نمی‌تواند دقیقا به ما بگوید که بعد از کشف خیانت پارتنرمان چه پاسخی خواهیم داد: شرایط هر فردی متفاوت است. همچنین رهایی نظرات‌مان از تاثیرپذیری از نظرات رسانه‌های اجتماعی‌مان دشوار است: به احتمال زیاد با کسانی در روابط اجتماعی هستیم که نظراتی مشابه با نظرات خودمان دارند. هچنین، همان‌طور که پژوهش‌گران این مقاله به آن اشاره می‌کنند، فرایند تصمیم‌گیری در افراد با سن بالاتر ظرافت بیشتری دارد. این افراد مسائل مادی، کودکان، و قراردادهای زندگی را در تصمیم‌گیری‌شان بر سر ترک کردن یا ماندن با فرد خیانت‌کار مورد نظر قرار می‌دهند.

با این وجود، این پژوهش نشان می‌دهد که زندگی ما تحت تاثیر کنش‌های دیگران است و احساس و رفتار ما می‌تواند از گرایش‌های دیگران (بخصوص دوستان و خانواده‌مان) تاثیر بپذیرد. اگر متوجه خیانت پارتنرتان شدید، شاید بهتر است بر این مساله تامل کنید که توصیه‌های دیگران تا چه اندازه‌ای شما را از آنچه خودتان تصمیم بهتری می‌دانید دور می‌کند.

دلایل اصلی خیانت افراد

دلایل اصلی خیانت افراد 320 213

بررسی جنسیت، درآمد و دیگر عواملی که منجر به خیانت می‌شوند.

در مورد کمتری مسائل اخلاقی به اندازه خیانت توافق گسترده‌ای وجود دارد: اکثر بزرگسالان معتقدند خیانت اشتباه است. با وجود این توافق اجتماعی، خیانت امر بسیار رایجی است. برآوردها نشان می‌دهند که حدود ٪۲۵-۱۰ زوجین در آمریکا حداقل یک بار خیانت جنسی را تجربه می‌کنند.

چه چیزی باعث خیانت زیاد در افراد متاهل می‌شود؟

انگیزه‌های خیانت

طبیعی است که انگیزه‌های گوناگونی برای خیانت وجود دارند، از ارتباط‌های یک‌شبه تا رابطه‌های طولانی‌مدت، از امیال جنسی تا پیوندهای هیجانی قدرتمند. عمده زن و شوهر‌های خیانت‌کار، فارغ از جنسیت‌شان، گزارش می‌دهند که روابط خارج از ازدواج‌شان به صورت برابری نیازهای هیجانی و جنسی‌شان را ارضاء می‌کنند؛ با این وجود مردان به احتمال بیشتری انگیزه جنسی را به عنوان انگیزه اصلی خود گزارش کرده و زنان از انگیزه ناشی از نارضایتی خود از رابطه ابتدایی گزارش می‌دهند. با این وجود، در صورتی که رابطه ابتدایی در هر یک از زمینه‌های هیجانی و جنسی نقص داشته باشد، هر دو جنس به شکل برابری می‌توانند انگیزه‌های هیجانی و جنسی را گزارش دهند.

برای هر دو جنس، نارضایتی بالاتر از رابطه اولیه منجر به روابط هیجانی نزدیک‌تری با افراد دیگر می‌شود.

شباهت و رضایت

زوج‌ها گرایش دارند که به یکدیگر از بسیاری وجوه، نظیر آموزش، درآمد، جذابیت ظاهری، دیدگاه‌های مذهبی، علائق و گرایش‌ها شباهت داشته باشند. زوج‌هایی که در یکی یا تعداد بیشتری از ویژگی‌های مهم متفاوت هستند آسیب‌پذیری بیشتری برای خیانت دارند، شاید برای اینکه نارضایتی بیشتری را از ازدواج‌شان تجربه می‌کنند. برای مثال، زوجین با سطوح آموزشی و مذهبی برابر، و زن و شوهرهایی که مدارک دانشگاهی دارند نرخ کمتری از خیانت را تجربه می‌کنند.

جالب توجه اینکه زنان با سطوح آموزشی بالاتر از همسران‌‌شان نسبت به زنان با مدرک آموزشی برابر با همسران‌شان به احتمال بیشتری خیانت می‌کنند. این موضوع همخوان با این مساله است که همسران با منابع اجتماعی-اقتصادی بهتر، ترس کمتری از به خطر انداختن رابطه اولیه‌شان از طریق خیانت دارند. به همین صورت، احتمال خیانت افراد استخدام‌شده از همسران بی‌کارشان بیشتر است. وضعیت استخدامی برابر می‌تواند بازتاب شباهت زن و شوهری باشد و پیوندهای زوجین را تقویت کند. برعکس، فردی که به تنهایی درآمد دارد می‌تواند خودمختاری بیشتری برای جستجوی پارتنرهای دیگر بوده و بهای کمتری را در ازای فهمیدن خیانتش توسط همسرش پیش‌بینی کند.

فاصله جنسیتی

در حالیکه یکی از کلیشه‌های محبوب این است که خیانت در زنان نسبت به مردان بسیار کمتر است، شباهت انگیزه‌های خیانت در زنان و مردان می‌تواند تعجب‌آور باشد. همین‌طور، این مساله که خودمختاری اجتماعی-اقتصادی زنان پیش‌بینی‌کننده خیانت‌شان است شگفت‌انگیز است. این بدان معناست که احتمال خیانت در زنان زمانی بالاتر می‌رود که آموزش بالاتری از همسران‌شان دارند و خودشان، در حالیکه همسرشان بی‌کار است، شاغل هستند. ممکن است که در خیانت، فاصله جنسیتی کمتری از آنچه تصور می‌شود وجود داشته باشد.

از نظر تاریخی، مردان نرخ بیشتری از خیانت را گزارش کرده‌اند، اما به نظر می‌رسد که این فاصله جنسیتی با به دست آوردن خودمختاری اجتماعی-اقتصادی و جنسیتی زنان در حال کاهش است. برای مثال، مطالعات مستقل چندگانه‌ای درباره خیانت نشان می‌دهند که فاصله جنسیتی بیشتری از مقاطع مسن‌تر و فاصله جنسیتی کمتر یا عدم فاصله جنسیتی در گروه‌های میانسال و جوانان گزارش شده است. غیاب فاصله جنسیتی در خیانت‌های گزارش‌شده در مطالعات جدید دانش‌جویان دانشگاه‌ها نیز بازتاب داده شده است.

همچنین، حتی زمانی که فاصله جنسیتی در خیانت وجود دارد، ممکن است (تا بخشی) نتیجه سوگیری گزارش‌ها باشد. فیشر و برونل (۲۰۱۴) متوجه شدند که فاصله جنسیتی در خیانت‌ها زمانی که دانشجویان متوجه می‌شوند تحت نظارت دروغ‌سنج هستند از بین می‌رود. این دو بیان می‌کنند که بخش زیادی از فاصله جنسیتی نمایان‌شده در پرسش‌نامه‌های خیانت می‌تواند بازتاب تفاوت جنسیتی در گزارش کردن و نه در رفتار واقعی‌شان باشد. به عبارت دیگر، ممکن است که مردان خیانت‌شان را بزرگ و زنان کوچک جلوه دهند.

خیانت و وفاداری

بدون کمترین شکی، کشف خیانت همسر بسیار دردناک بوده و خیانت آسیب زیادی به رابطه اولیه می‌زند و اغلب منجر به طلاق می‌شود؛ با این حال، به نظر می‌رسد که این هزینه‌ها نمی‌توانند بازدارنده‌های اثربخشی برای خیانت باشند. در اغلب خیانت‌ها، هر دو جنس از رابطه فعلی ناراضی بوده و این موضوع انگیزه اصلی خیانت‌شان بوده است (و ناراحت شدن همسرشان یا آسیب دیدن ازدواج‌شان اهمیتی برایشان نداشته است). در این صورت، با وجود عدم تایید اجتماع، خیانت ممکن است ادامه پیدا کند.

احساس گناه و شرم

احساس گناه و شرم 320 213

احساس گناه و شرم تجارب ذهنی متفاوتی با کارکردهای اجتماعی متفاوت هستند.

احساس گناه و شرم دو هیجان منفی متفاوت هستند که اغلب با هم اشتباه گرفته می‌شوند. هر دو هیجان افراد را در یک مسیر محدود و به دور از افکار و رفتارهایی که اجتماع ردشان می‌کند نگه می‌دارند؛ و در تجربه هر دویشان، افراد نسبت به خودشان احساس بدی می‌کنند. شباهت‌های این دو هیجان به همین‌جا ختم می‌شود.

احساس گناه هیجانی است که می‌توانید به تنهایی تجربه کنید. احساس این است که کار اشتباهی انجام داده‌اید (یا حتی فکر اشتباهی کرده‌اید)؛ این احساس که خطای اخلاقی مرتکب شده‌اید.

برخلاف احساس گناه، شرم نیازمند افراد دیگر-حضار واقعی یا خیالی-است. شرم می‌تواند شدیدتر از احساس خجالت باشد و محکومیت واقعی یا خیالی افراد دیگر را به خاطر شکستن شکلی از هنجارهای اجتماعی در بر می‌گیرد. به عنوان مثال، فردی که اختلاس کرده است ممکن است برای عملش احساس گناه نکند، اما احتمال دارد زمانی که دستگیر می‌شود از فکر اینکه دیگران او را یک خلافکار می‌شناسند احساس شرم کند.

طبیعتا، بسیاری از افراد هر دو هیجان شرم و احساس گناه را در زمان‌هایی تجربه می‌کنند، اما تعادل بین این دو هیجان می‌تواند تفاوت زیادی داشته باشد.

به نظر می‌رسد برخی افراد وجدان ندارند و نسبتا از احساس‌ گناه و پشیمانی حتی زمانی که کارهای بسیار شیطانی انجام می‌دهند رها هستند. در دهه‌های گذشته با این افراد برچسب‌های سایکوپات، سوسیوپات، و اختلال شخصیت ضداجتماعی زده شده است.

در طیف دیگر، افرادی هستند که حتی به خاطر خطاهای جزئی یا لغزش‌های اخلاقی خیالی احساس‌های شدید گناه را تجربه کرده و می‌توانند به شدت افسرده شوند، یا حتی برای تنبیه خود به سمت خودکشی کشیده شوند. برخی دیگر ممکن است درگیر رفتارهای اجباری نظیر زیاد شستن دست‌ها یا مراسم مذهبی بی‌پایان شوند تا گناه‌ّایشان را پاک کنند.

به همین صورت، برخی افراد نسبتا از شرم رها هستند. اگر قطب‌نمای اخلاقی داشته باشند و احساس گناه از رفتار بدشان جلوگیری کند، می‌توانند به خوبی با جامعه مخالفت کنند. مسلما اگر هر دو احساس گناه و شرم ضعیف باشند، باز هم به حوزه سایکوپات‌ها برمی‌گردیم.

از طرف دیگر، خلاقیت، شامل به چالش کشیدن هنجارها (چه اجتماعی، چه هنری، چه علمی) می‌شود. افراد خلاق، اغلب احساس‌های تضعیف‌شده‌ای از شرم دارند و یا حداقل قادر و باانگیزه هستند تا این احساس‌ها را تحت کنترل نگه دارند.

هر جامعه‌ای افراد گوناگونی را در بر می‌گیرد و به همین خاطر لازم است تا از کلیشه‌های فرهنگی دوری کنیم. با این وجود، در دهه ۱۹۴۰، انسان‌شناسی آمریکایی به اسم روث بِنِدیکت و همکارانش احتمال تفاوت‌هایی را میان ((فرهنگ‌های شرم)) و ((فرهنگ‌های احساس گناه) مطرح کردند.

همه فرهنگ‌ها موفق می‌شوند تا هنجارهای اجتماعی‌شان، و همین‌طور مکانیزم‌های روان‌شناختی برای کنترل افکار و رفتارهای غیر قابل قبول را در افراد درونی‌سازی کنند. از این رو، برخی فرهنگ‌ها برای تنظیم رفتار تاکید بیشتری بر روی احساس گناه و برخی فرهنگ‌ها تاکید بیشتری بر روی شرم دارند.

روان‌شناسان بین‌فرهنگی فرهنگ‌ها را در طیف فردگرایی-جمع‌گرایی توصیف می‌کنند.

در فرهنگ‌هایی که بیشتر فردگرا هستند، وظیفه اصلی فرد نسبت به خودش است. افراد تصمیم‌های مهم زندگی خودشان را می‌گیرند (چه شغلی داشته باشم و با چه کسی ازدواج کنم)، و با نتایج انتخاب‌هایشان زندگی می‌کنند. از این رو، می‌توان گفت که احساس گناه انگیزه‌دهنده کلیدی آنهاست (کار اشتباهی انجام نمی‌دهم چون باعث می‌شود که احساس بدی کنم).

در فرهنگ‌هایی که بیشتر جمع‌گرا هستند، وظیفه اصلی فرد نسبت به دیگران (خانواده، قبیله، مولفه‌های مذهبی یا اجتماعی) است. افراد مهم گروه تصمیم‌های کلیدی زندگی را برای افراد می‌گیرند (چه شغلی داشته باشند و با چه کسی ازدواج کنند) چرا که دانش و قدرت لازم را دارند و از جایگاه بالاتری برخوردارند. از این رو، می‌توان گفت که شرم انگیزه‌دهنده کلیدی است (کار اشتباهی نمی‌کنم چون باعث می‌شود در گروه بد به نظر برسم، وجهه‌ام را از دست بدهم و دیگران در موردم بد فکر کنند).

در آخر، احساس گناه و شرم در تجربه ذهنی‌شان، در رابطه‌شان با جنبه‌های شخصیت و آسیب‌شناسی روانی، و در زمینه‌ها و کارکردهای اجتماعی و فرهنگی‌شان متفاوت هستند.