مقالات عمومی

سلام مقاله ی امروز

سلام مقاله ی امروز 900 668

آیا ما ذهنمان را از دست داده ایم( با تعصب و ذهن بسته به مسائل نگاه می کنیم)
بعد از اینکه مطلب قبلی ام تحت عنوان “از منطقه راحتی خود بیرون بایید و به منطقه شجاعت و جسارت خود بروید” را در وبلاگم منتشر کردم. یکی از خوانندگان نظر جالبی بیان کرد او گفت شما طرفدار اصول ملانی کلین هستید و یا CBT (درمان شناختی رفتاری) ؟ با خودم فکر کردم در ابتدا به این نتیجه رسیدم که راست می گوید، درمان شناختی رفتاری به صورت دقیق باروانکاوی متفاوت است اما وقتی که بیشتر اندیشیدم با خودم گفتم که آیا این جمله خواننده وبلاگم یک تعریف بود یا یک انتقاد؟؟
من در وبلاگم سعی می کنم تمام اصطلاحات روانکاوی که درک آنها مشکل است را به زبان ساده بیان کنم. برای این کار من از سایر مدل های روان درمانی – حتی در مواردی از مذهب، ادبیات، فیلم ها، برنامه های تلویزیونی وداستان های مصور استفاده کرده ام. بنابراین من انتظار دارم که شما همیشه من رابه چشم یک روانکاو نبینید.
اما وقتی چنین سوالی در وبلاگم مطرح شد من بیشتر باخودم فکر کردم. سوالات بسیاری ذهن مرا پر کرد، آیا من با ارائه این مدل های متفرقه بجای اینکه مسئله را روشن تر کنم، فهم آن رادچار مشکل می کنم؟ اگر من وارد حیطه شغلی دیگر شود، صرفا بخاطر اینکه جالب و مفید است، به حیطه شغلی خود خیانت کرده ام؟ اگر من طرفدار نظریه های ملانی کلین هستم این بدان معناست که سایر مدل های درمانی و نظریه ها را نادیده بگیرم؟؟ امیدوارم که اینگونه نباشد. اگر ما این نگرش را داشته باشیم که خودمان را از دیگران جدا کنیم، این نوع طرز تفکر بسیار خطرناک و سمی است، اگر ما با این نگرش فعالیت کنیم این سم از روانکاوی و دیگر علوم روان درمانی وارد تمام قسمت های دیگر زندگی می شود، مثلا اگر بین روانکاوی و سیاست فاصله بیوفتد و این دو را از هم جدا کنیم، باعث می شود که مکالمات سیاسی و مذهبی و اخلاقی ما تحت تاثیر قرار بگیرند، و هنگامی که این تفاوت ها بروز کنند ما دیگر فرصتی برای فکر کردن نداریم. یکی از ارزش های اصلی روانکاوی – مانند سایر مدل های درمانی- روشن فکری و عدم تعصب آن است. روانکاوان همیشه با ارزش های ایده آل گریانه زندگی نمی کنند اما این ارزش ها همیشه برای آنها محترم است. روانکاوی به طور کلی برمبنای اندیشیدن است، به همین دلیل به آن تحلیل درمانی می گویند چون بر پایه تجزیه و تحلیل می باشد. به طور خاص تر روانکاوی درمورد دیدگاه های مختلف تفکر می کند- دیدگاه های که از عوامل درونی و بیرونی، ذهن ناخوداگاه و خوداگاه سرچشمه می گیرد. ما سعی می کنیم تمام عوامل رادرآن در نظر بگبریم – مثل قوانین و محیطی که در آن زندگی می کنیم، زیست شناسی و روانشناسی، فرد و خانواده و فرهنگ، بهترین حالت ما زمانی است که همیشه در حرکت باشیم تا روش های جدید را ببینیم – از دیدگاه خود و دیگران، کودکان و بزرگسالان، واقعیت و وهم و خیال……

این انعطاف پذیری در رویکرد روانکاوی و روان تحلیلی، به زیبایی در کتاب اخیرا منتشر شده جیم گروشتاین (Jim Grotstein) به تصویر کشیده شده است. این کتاب در مورد تکنینک های روانکاوی است: “….. همه عناصردر یک زمان اما در عین حال از سطوح مختلف و متضاد باهم ….”. اودر این کتاب نشان می دهد که روانکاوی نیاز دارد که به پیچیدگی های زندگی روانشناختی تفکر کند. اومی داند که این تفکرات پر از پارادوکس های عجیبی است، اصول مخالف و ضد هم می توانند با هم همکاری کنند، عشق و نفرت، وحشت و شجاعت، میل به مرگ و میل به زندگی. همه در یک زمان اما از سطوح مختلف در کنار هم قرار می گیرند. من فکر می کنم یک روانکاو خوب بایداین روشن فکری و عدم تعصب در کارهایش را به وضوح داشته باشد، اگر ما بخواهیم زندگی گران بها و رام نشده هر فرد را درک کنیم، باید از همه ابعاد و جنبه ها و با تمام پیچیدگی هایش به آن بنگریم، بدون هیچ تعصب. بنابراین از اینکه فکر می کنید من طرفدرار CBT(درمان شناختی رفتاری )هستم بسیار خرسندم، این تنوع در اندیشه من را غنی تر و توانا تر می کند، فکر کردن خارج از محدوده فکری و جهان بینی، من را به چالش می کشاند و از این بابت بسیار خوشحالم. روشن فکری بهترین راهی است که من با استفاده از آن مسائل پیچیده ام را درک می کنم. من فکر می کنم فرهنگ امروزه ما بسیار زجرآور است، زیرا ما مسائل زندگی را از راه های گوناگونی مورد تفکر و تعمق قرار نمی دهیم. و همیشه از ساده ترین رویکردها برای حل مسائل پیچیدمان استفاده می کنیم. در واقع ما پشت ایدولوژی و عقاید و افکار خودمان پنهان شده ایم. از بالا به به عقاید دیگران نگاه می کنیم و آنها را بی ارزش می دانیم، گوش شنوایی برای صحبت های آنها نیستیم، ما از تنوع و اختلاف ها گریزانیم و از آنها درس نمی گیریم. در واقع ما طبق گفته روانکاو، هانا سگال(Hanna Segal) ” بر خلاف نظریه ذهن” عمل می کنیم . اینکه برای کار خود یک مدل خاص را برگزینیم بسیار سودمند است؛ گاهی اوقا بهتر است مایک نقطه نظر خاص داشته باشیم، اینکه چه کسی هستیم و به چه چیزی اعتقاد داریم. اما اگر ما به صورت سختگیرانه ای با این مسائل برخورد کنیم در واقع خودمان را محدود کرده ایم و تصورات دیگر را نمی بینیم. و این تصورات هستند که به ما کمک می کنند که پیشرفت کنیم. اجازه دهید با اقتدار این جمله را بگویم. فرقی نمی کند که من طرفداران نظریات کلین باشم یاCBT، محافظه کار باشم و یا لیبرآل، مسیحی باشم و یا مسلمان، ذهن باز و روشن فکری به من کمک می کند تا مسیر خود را در این زندگی رام نشده پیدا کنم.
Jennifer Kunst

از منطقه راحتی خود بیرون بیاید و به منطقه شجاعت وجسارت خود بروید

از منطقه راحتی خود بیرون بیاید و به منطقه شجاعت وجسارت خود بروید 320 213

بیایید صادق باشیم، همه ما دوست داریم همیشه رو به جلو حرکت کنیم اما در واقعیت این کار را انجام نمی دهیم. تعدادی از نیروهای داخلی ما را به عقب می کشانند. در واقع ناخواداگاه ما دوست دارد در منطقه امن و راحتی باشد تا اینکه ریسک کند و به منطقه خطر برود که مستلزم شجاعت است، در واقع تغییر را نوعی خطر می داند. این وظیفه اصلی روان درمانگر هاست که ما را به این باور اصلی برسانند. آیا شما در دایره امن و راحت خود واقعا احساس راحتی دارید؟؟ آیا واقعا ایمن است؟ منطقه راحتی به شکل ها و اندازه های گوناگونی وجود دارد و هنگامی که به دقت بررسی می شود بسیاری از آنها اصلا راحت نیستند. در اینجا چند مورد از منطقه راحت که یک درمانگر ممکن است با آن برخورد کند را ذکر می کنیم: مثلا یک جوان ۲۵ساله ای که می خواهد از پدرو مادرش جدا شود اما به دنبال خرید آپارتمان نمی رود، یک مردی که می خواهد رابطه اش را به پایان برساند اما با معشوقه اش تماس می گیرد، فردی که قصد ترک سیگار را دارد اما نمیه شب سیگار می کشد، زنی می خواهد وزن خود را کاهش دهد ولی بستنی و آبنبات می خورد، زنی که دوست دارد درموردرفتار گیج کننده خود بازخور دریافت کند اما وقتی با آن مواجه می شود تدافعی رفتار می کند و نظرات را نادیده می گیرد. مردی که تصمیم می گیرد مشغله های زندگی خود را کم کند، اما با وجود ۶۰ ساعت کار در هفته، و سه فرزند و همسر بیمار، باز هم کلاس های اضافه ای را برگزار می کند.
آیا این مثال ها برای شما نیز صدق می کند؟؟ من هم یکی از این افراد هستم که منطقه راحتی خود می مانم، برای یک انسان، این عمل یک واکنش رایج است. همه ما دوست داریم برای بهبود زندگی خود تلاش کنیم، شرایط خود را تغییر دهیم و بهتر زندگی کنیم و در برخی موارد به این امر باور داریم. اما این باور ناقص ما را به عقب می کشاند و باعث می شود در شرایط فعلی مان باقی بمانیم، حتی اگر این شرایط به نفع ما نباشد و سلامت و رفاه ما را به خطر بیندازد.
در یک تجربه خوب روان درمانی ما به این باور می رسیم که این مناطق راحتی، واقعا راحت و امن نیستند ومنطقه شجاعت و جسارت ، خطری برای ما ندارد. این تغییر داخلی نیازمند تفکر و تجربه است، ما باید باورهای اصلی خود را مورد ارزیابی قرار دهیم، تا به این نتیجه برسیم که آنها واقعا درست هستند یا خیر؟
فرایند تغییر در یک مرحله اتفاق نمی افتند، و متشکل از چند مرحله کوتاه است. شما در یک مسیر درست به صورت متفاوتی عمل می کنید. رفتارگرایان آن را روش تقریب های پیاپی می نامند. بین سیگار کشیدن هایتان فاصله بیشتری بیندازید، سریع به دوست دختر و یا دوست پسرتان زنگ نزنید، برای یک بار هم شده جلو دهانتان را بگیرید و هر حرفی را نزنید، شما ممکن است نتوانید این کارها را انجام دهید، کافی است که یک بار این شانس را به خود دهید و بببینید چه اتفاقی می افتد. یک گام به سمت موفقیت، زمینه ای برای گام های بعدی فراهم می کند. شما با این باور که تغییر دردناک است مبارزه می کنید و آن را به چالش می کشانید. هنگامی که شما تلاش می کنید چیزهای جدیدی را امتحان کنید از منطقه راحتی خود بیرون می آیید و وارد منطقه جسارت و شجاعت خود می شوید، ممکن است موفق نشوید و یا آن کار را به درستی انجام دهید، اما این کار شما را قوی تر می کند و نوعی قوت قلب به حساب می آید و دلگرم می شوید. و این باعث می شود دوباره به منطقه شجاعت و جسارت خود قدم بگذارید و این کار ار بارها و بارها تکرار کنید.
by Jennifer Kunst

چرا ترک عادت سخت است؟

چرا ترک عادت سخت است؟ 1000 667

هیچ پاسخ واضحی برای این سوال وجود ندارد. زیرا عادات ما از نیرویی چند بعدی و چند طبقه ای تشکیل شده است، در واقع ما می دانیم نیروهای جسمی، ذهنی ، احساسی، اجتماعی و حتی معنوی در این داستان نقش دارند. اما هر یک از این طبقه ها فهم و درکی وجود دارد که این فرصت را فراهم می کند تا بتوانیم از این دلبستگی ها رها شویم. البته من از دید یک روانکاو به این مسئله نگاه می کنم و بیشتر به بعد روانشناختی زندگی می پردازم. یکی از سخت ترین جنبه های زندگی روانشناختی در دوران مدرن، چالش مدیریت احساسات دردناک است. غم و اندوه و خشم سه عنصر اصلی این احساسات هستند که منجر به احساس گناه، درماندگی، نا امیدی، نا امنی، نگرانی، کج خلقی، خستگی و تنهایی می شود. در واقع ما نگران خطرات و حوادث ناگوار دنیا بیرونی مان بودیم و الان زمانی است که با آنها رو در ور شویم.
بعضی افراد خوش شانس هستند و با این احساسات دردناک به راحتی کنار می آیند و با آنها زندگی می کنند، تظاهر می کنند که امنیت و ارامش درونی دارند، که این دید ممکن است ناشی از نوع تربیت آنها و یا وضعیت جسمی وروانی و ژنتیکی آنها به وجود آمده باشد. بعضی از این افراد نیز می توانند با شرایط عاطفی و احساسی خود مقابله کنند. در واقع می پذیرند که احساسات دردناک جزئی از زندگی هستند و سعی می کنند راهی بیابند که با آنها مقابله کنند، که عمدتا این راه ها سازنده است و یا حداقل مخرب نیست. آنها زندگی را طوری تصور می کنند که همیشه تحت کنترل آن ها نیست، در مقابل شرایط دشوار و سخت مقاومت می کنند و با آن می جنگند، با مشکلات رو در رو می شوند و از آنها فرار نمی کنند. در زمان نیاز به دیگران کمک می کنند. آنها این احساسات دردناک را با دید بلند مدت درک می کنند، آنها را احساس می کنند، تحملشان می کنند، با آنها آمیخته می شوند و در کنار آنها به کارهای خود می پردازند. از سوی دیگر برخی افراد از احساسات دردناک خود به شدت ناراحت می شوند که این ممکن است از لحاظ زیستی و روانی ژنتیک آنها و یا آموزه های که به دست آورده اند و یا ترکیبی از آنها بروز کند. از آنجا که این احساسات بسیار دشوار است ونمی توانند آن را تحمل کنند سعی می کنند از شر آنها خلاص شوند. در واقع می خواهند آن ها را تحت کنترل خود قرار دهند. برای این چنین افرادی بسیار سخت است که بر کمک های دیگران تکیه کنند، چون این کار احساسات دردناک آنها را تشدید می کند که در این جور روابط اجتناب ناپذیر است.
راه های مختلفی برای مدیریت این اسیب ها وجود دارد، اما اعتیاد و عادات بد، یک راه جذاب به نظر می رسد. اگر شما بعد از مصرف ماده ای ، فورا از شر این احساسات دردناک رها شوید، این دلیل کافی برای شما خواهد بود که به سمت این روش حرکت کنید و برای مواجه با مشکلات و احساسات دردناک زندگی خود از آن استفاده کنید. بعضی از مردم به فعالیت های اعتیاد آور گرایش پیدا می کنند نه مواد اعتیاد آور- مثل کار کردن زیاد، رابطه جنسی، غذا خوردن و قماربازی. این فعالیت ها حسی را در شما ایجاد می کندکه فکر می کنید تمام این احساسات را در کنترل گرفته اید. حداقل این است که با این فعالیت ها حواستان پرت می شود و دیگر به این احساسات بد فکر نمی کنید و حتی بهتر یک احساس خوب را جایگزین یک احساس بد می کنید. این یک کار خارق العاده و جادویی و نیرومند است. بیاید از دید یک کودک به این قضیه نگاه کنیم – این دیدگاه در پایه و اساس شخصیتی شما وجود دارد. این فعالیت های اعتیاد آور شرایطی رابرای شما به وجود می اورد که از روی توهم یک مادر مصنوعی برای خود ایجاد کنید. شما دیگر نیازی به یک مادر واقعی ندارید که به شما شیر دهد و از شما مراقبت کند. شما مجبور نیستید کارهای سخت انجام دهید و از آن برای رشد احساسی خود استفاده کنید. با این فعالیت های اعتیاد آور شما از تمام فعالیت های سختگیرانه انسان ها دور می شوید و میان بر می زنید. نیازی نیست زجر و سختی تحمل کنید ومنتظر بمانید، لازم نیست آنچه را که مادرتان می خواهد انجام دهید چون خودتان از پس کارهای خودتان برمی آیید، در واقع شما یک پستان مصنوعی دارید که در موقع نیاز از آن شیر می نوشید. آیا کسی هست که این شرایط را رد کند؟ درواقع مانند گرسنگی که مارا به سمت غذا میکشاند. شاید الان متوجه شدید که چرا ترک عادات سخت است و به سختی می توان به عقب بازگشت.اما این تمام داستان نیست. در حقیقت ترک عادات سخت است اما غیرممکن نیست. شما می توانید با درک و آگاهی از اصول و اساس روان شناختی خود، این مشکلات را حل کنید. از نظر من یک راه حل روانشناختی این است که به این درک برسیم که یک راه میانبر و مصنوعی هرگز به اندازه یک راه واقعی خوب نیست و اغلب اوقات خیلی بدتر است. با استفاده از این عادات بد و اعتیاد برای مقابله با احساسات دردناک، هیچ مشکلی رفع نمی شود بلکه مشکلات زیادتری به وجود می اید. با اعتیاد وخو گرفتن، احساسات دردناکی را که قصد رهایی از آنها را داریم هزار برابر بزرگتر می کنیم، احساس افسردگی، اضطراب ، خشم و نا امیدی در ما عمیق تر و بیشتر می شود، بیش از آن که کنترل داشته باشیم آن را از دست می دهیم. به عبارت دیگر برای اینکه عادتی را ترک کنیم باید به این درک برسیم که این اعمال مارا به هدفمان نمی رسانند، در واقع زمانی که ما به این دید برسیم که آنچه که تصور می کنیم با آنچه که به دست آورده ایم زمین تا آسمان متفاوت است، شانس این را داریم که عادادت خود را کنار بگذاریم
by Jennifer Kunst

آیا شما نیز کنجکاو هستید( غریزه و سائقه ای که همه درباره اش حرف می زنند)

آیا شما نیز کنجکاو هستید( غریزه و سائقه ای که همه درباره اش حرف می زنند) 320 213 هدیه ذبیحی

روانکاوان – و همچنین دانشمندان و فیلسوفان قبل از آن- به این نتیجه رسیده اند که انسان بر پایه ی یک سری از غرایز رشد کرده است که گاهی اوقات آن را “سائق” (drive) می نامند، همان محرک یا حالتی درونی و شرایطی که موجود زنده را به فعالیت وا می دارد یا رفتار خاصی را بر می انگیزد. در واقع حالتی خودکار است. شما می توانید هر اسمی برای آن بگذارید، مثلا چیزهایی که نمی توانید بدون آن زندگی کنید و چیزهایی که باید داشته باشید. به احتمال زیاد نظریه غریزه مرگ (thanatos) تاناتوس و غریزه زندگی (eros) اروس را شنیده اید. فروید معتقد بود که تمام رفتارهای انسان از بازی پیچیده میان غریزه مرگ با غریزه زندگی و تنش و کشمکش دائم میان آنها زاده می شود و این دو اصل برای زندگی بسیار ضروری هستند.
ملانی کلین (Melanie Klein) روانکاوی است که معتقد است که ۳نوع غریزه و سائقه در انسان وجود دارد نه دو غریزه. بُعد سوم آن کنجکاوی است که او آن را (epistemophilic) نامید. وقتی شما شاهد توسعه و موفقیت صنعت فضانوردی هستید، اینکه می بینید فضانورد مسافت طولانی به فضا فرستاده می شود، و زمان فرود آمدن فضانورد بر روی مریخ، آن صحنه را با ترس مشاهده می کنید، متوجه می شوید که تمام این کارها از روی کنجکاوی بشر وبرای یادگیری و علم بیشتر است، در این صورت شما باید به آن اعتقاد پیدا کنید. من از جملات ملانی کلین در توصیف غریزه کنجکاوی لذت می برم. همه ما انسان ها میل به یادگیری و کشف حقایق داریم، سوالی که دانشمندان ناسا را به خود مشغول کرده است – اینکه دنیا از کجا به وجود آمده است؟- ما چگونه به اینجا آمده ایم؟ وقبل از ورود انسان، دنیا چه شکلی بوده است؟ و این ها سوالاتی هستند که از بچگی ذهن ما را درگیر کرده اند. با توجه به ماهیت و طبیعت مان، ما در مورد همه چیز کنجکاو هستیم. و به محض اینکه سوالی در ذهنمان شکل می گیرد، به دنبال جوابی برای آن می گردیم. اینکه چگونه جنین تشکیل می شود و یک فرزند به دنیا می آید؟؟ چه تفاوت های بین پسرها و دخترها وجود دارد؟ قبل از اینکه به دنیا بیاییم کجا بودیم؟ چرا رنگ آسمان آبی و رنگ چمن سبز است؟ چرا در شب نوری وجود ندارد و تاریک است؟ در واقع همه ما دانشمند متولد می شویم و از کودکی به دنبال سوال های خود هستیم. این سائق و غریزه کنجکاوی در زندگی ما بسیار مفید است. ذهن ما را پرورش می دهد، به ما کمک می کند تا مشکلاتمان را بهتر حل کنیم، باعث می شود تحصیلات بیشتری کسب کنیم و باعث خلاقیت در رفتار ما می شود. این غریزه ممکن است پنهان باشد و این وظیفه ماست که آن را به کار بگیریم چون در زندگی روانشناختی ما بسیار اهمیت دارد. کنجکاوی یکی از ضروری ترین ابزارها برای درک روانشناختی است. در واقع یک مهارت برای یک درمانگر خوب و باتجربه است. الا فریمن شارپ (Ella Freeman-Sharpe) یکی از نویسندگان حوزه روانکاوی درسال ۱۹۳۰این چنین بیان می کند: “این علاقه عمیق در زندگی مردم و تفکرات آنها، باید به یک کنجکاوی سیرنشدنی تبدیل می شود، و با در نظر گرفتن عوامل ناشناخته قابل تشخیصی که در آن وجود دارد، باید به صورت آزادانه بیاندیشند تا تجربیات انسانی و فعالیت های آنها گسترش یابد، و آزاد باشند تا همه غرایز ناخوداگاه خود را به رسمیت بشناسند. به عبارت دیگر هر روز بیشتر از دیروز تمایل به دانستن و کشف حقایق داشته باشند و مکانیسم های روانشناختی درگیر آن را درک کنند. این نوعی کنجکاوی خیرخواهانه با توجه به جملات دکتر جونز(Dr. Jones) بود. من نیز به این جمله که هر روز باید بیشتر از روز قبل میل به دانستن داشته باشیم را قبول دارم. به عنوان یک درمانگر از این اصل بسیار استفاده می کنم. من ممکن است که این جمله “در مورد آن بیشتر حرف بزن” را بیست بار در روز تکرار کنم. وقتی من زندگی و افکار و احساسات بیمارانم را با جزئیات کامل کشف می کنم و از آنها می خواهم درباره آن حرف بزنند، به من می خندند و می گویند، تو تنها کسی هستی که این سوال را از من می پرسی و یا هیچ کس تا بحال این کار را از من نخواسته است. یکی از بیمارانم من را “درمانگر کنجکاو ” صدا می کند ومن فکر می کنم که با این جمله از من تعریف و تمجید کرده است. اگر درمانگر به صورت کنجکاوانه عمل کند، بیمار نیز کنجکاو می شود. اگر ما این حس را ایجاد کنیم که دوست هستیم نه دشمن، در این صورت می توانیم چزهای جدیدی درباره خودمان کشف کنیم، به صورت آزادانه ای درباره خود، درباره روح و روانمان می اندیشیم، درباره اینکه چرا اینجا و دراین موقعیت هستیم و چگونه پیشرفت می کنیم. من فکر می کنم که هرچقدر بیشتر درباره ی خودمان بدانیم، بیشتر می توانیم تغییر و رشد کنیم ودر زندگی آرامش داشته باشیم، این مسئله شبیه این است که در مورد وسیله ای اطلاعاتی ندارید ومی خواهید آن را تعمیر کنید.من از اینکه گروه ناسا نام فضاپیما خود را” Curiosity” نامیدند بسیار لذت بردم. من معتقدم آنها اطلاعات زیادی درباره ی جهان وحشی به دست می آورند، و شرایط را بهتر می کنند. و من این موضوع را حس می کنم و به من الهام شده است.
by Jennifer Kunst

فقط آن را انجام بده (آزادی در عمل به عنوان یک هدف روانکاوی است)

فقط آن را انجام بده (آزادی در عمل به عنوان یک هدف روانکاوی است) 1280 960 هدیه ذبیحی

همه ما شعار معروف نایک را، که بر طبق اصول روان کاوی و روان تحلیلی است، شنیده ایم: “فقط آن را انجام بده! “. در واقع همه ما انسان ها وقتی با ترس و ناامیدی مواجه می شویم، به نوعی محرک قوی نیاز داریم، و بر سردوراهی می مانیم که مثل همیشه رفتار کنیم و یا ریسک جدیدی را امتحان کنیم. گاهی اوقات باید به خودمان متکی باشیم، در کارها پیش قدم شویم و اولین باشیم، شجاعت به خرج بدهیم و دست به کارهایی بزنیم که برای دیگران غیرقابل تصور است. من به عنوان یک روانکاو به مردم توصیه نمی کنم که بدون تفکر دست به عمل بزنند. موفقیت من ناشی از تفکر و دقت من است. من شرط می بندم اگر مردم از زمانی که ما برای بیماران اختصاص می دهیم مطلع شوند، بسیار شگفت زده خواهند شد. مقاله فروید به نام ” Formulations on Two Principles of Mental Functioning” را بخوانید. در این مقاله کوتاه فروید این ایده را مطرح می کند – تغییر روانشناختی از دوران کودکی تا بلوغ- از اصل لذت به اصل واقعیت صورت می گیرد که عمدتا درباره ی تاخیر در ارضای نیاز است. در واقع در این مقاله به تضاد بین دو اصل لذت جویی واصل واقعیت می پردازد. کودک فورا می خواهد آنچه در ذهن خود دارد را عملی کند، و سریع به خواسته خود برسد. این جمله در ذهن کودکان بسبار رایج است ” من آن را می خواهم، به من بده”. در واقع این مطلب اصل لذت جویی در دوران کودکی را نشان می دهد که امری غریزی است، اما وقتی به بلوغ می رسیم یاد می گیریم برای اینکه خواسته ما ارضای شود، زمان نیاز دارد. اکنون بعد از اینکه این انگیزه و تمایل در ما به وجود امد، قبل از اینکه عملی انجام بدهیم ابتدا فکر می کنیم. در واقع در سن بلوغ اصل واقعیت بروز می کند که این اصل اکتسابی و آموختنی است و فرد در حین گذراندن مراحل رشد و شخصیت و مواجهه با دنیا بیرون، آن را فرا می گیرد، این نظریه برای درک اینکه مردم چگونه در طول عمر خود از روانشناسی استفاده کنند، اساسی است. با تو به آنچه که در روانشناسی مدرن در مورد مفاهیمی مانند “کنترل غرایز” ، “به تاخیر انداختن لذت ها و خواسته ها” و “تحمل نا امیدی”، گفته شده است، مردم متمدن قبل از عمل، فکر می کنند. اما دانش روانکاوی چیزی فراتر از تفکر را انجام می دهد. در واقع اصل مهم، نوع زندگی کردن است. وقتی تصمیم می گیرید زندگی کنید، تفکر به شما بسیار کمک می کند، اما اگر وسواس به خرج دهید ممکن است شما را محدود کند و جلوی پیشرفتتان را بگیرد. وقتی تمام احساسات خود را در نظر بگیرید، تمام جوانب منفی و مثبت، در این صورت تمام پدیده هایی که در مورد آن آگاهی نداریم ذهن مارا درگیر می کند، وقت آن می رسد که با شجاعت زندگی کنید و این بدان معناست که دست به کار شوید و قدمی بردارید.

من هیچ وقت این خاطره دوران کودکی ام را فراموش نمی کنم، تابستان بود و من هشت ساله بودم. یک روز که در یک استخر عمومی شنا می کردم، از نردبان شیرجه استخر بالا رفتم. وقتی به تخته پرش رسیدم، از بالا به پایین نگاه کردم و تمام وجودم پر از ترس شده بود. با خودم گفتم من شناگر خوبی هستم و تمام اصول را یاد گرفته ام، پدرمادرم مرا تشویق می کردند و به من اطمینان می دادند که در امان هستم و هیچ خطری مرا تهدید نمی کند، نگاهی به اطراف کردم و کودکانی را دیدم که بارها بارها این کار را انجام می دادند، معلم شنا هم در آنجا حضور داشت، دوباره به اطراف نگاه کردم، همه کسانی که آنجا بودند مرا تشویق می کردند تا بپرم و به این توانایی من ایمان داشتند، بر ترس خود غلبه کردم و شیرجه زدم و توانستم این کار ار انجام دهم و این داستان را با افتخار برای همه تعریف می کردم. در این راستا، نول سایمینگ (Neville Symington) این ایده را مطرح کرد که برای تغییر روند قدیمی به یک شیوه جدید و نو، به آزادی عمل احتیاج داریم. منظور او از این نوع آزادی، این است که مالک ذهن خود باشیم و بتوانیم مختارانه تصمیم بگیریم، به اعمال خوب خود ایمان داشته باشیم و همچنین زمینه و فرصت آن را داشته باشیم تا بتوانیم به خوبی عمل کنیم. ما باید روش های قدیمی خود را کنار بگذاریم و راه های جدید را امتحان کنیم. ممکن است در این راه موفق شویم و یا شکست بخوریم، آنچه مهم است این است که ما به سمت تغییر حرکت کرده ایم و این یک پیروزی و سرمایه گذاری واقعی است. در این فرایند ممکن است با نا امیدی و اضطراب مواجهه شویم. اگر ما در برابر این اضطراب و نگرانی ها کم بیاوریم ، هرگز پیشرفت نمی کنیم و کاری را به درستی انجام نمی دهیم. این مسئله در مورد افراد بزرگ و بالغ نیز صدق می کند و آنها نیز گاهی مانند کودکی می شوند که از شیرجه زدن در آب هراس دارد. اینکه در مورد شیرجه زدن در آب و عواقب آن فکر کنیم ، خوب است اما گاهی اوقات باید دل به دریا بزنیم و فقط یکبار، آن کار را انجام دهیم تا ترس هایمان از بین برود.
by Jennifer Kunst, Ph.D

زمان آن فر رسیده است که درمانگر شما به تعطیلات برود

زمان آن فر رسیده است که درمانگر شما به تعطیلات برود 320 213

من در موردفرهنگ درمانی در نیویورک چیزهای زیادی شنیده ام، “متاسفانه یک درمانگر باید در طول تعطیلات خود در ماه آگوست، همیشه آنکال و در دسترس باشد”. که برخی آن را “اضطراب و نگرانی ماه آگوست” تعبیر کردند و بیان کردند که تعطیلات درمانگر برای تمام کسانی که درگیر درمان هستند سخت است. اما از نظر من تعطیلات درمانگر برای همه افرادی که در پروسه درمان حضور دارند حیاتی است. داشتن تعطیلات برای یک درمانگر ضروری است، یک درمانگر از نظر احساسی کار سختی برعهده دارد، او به تمام مشکلات بیمارانش در هرساعت از روز، گوش می دهد. اگر درمانگر در کار خود خوب عمل کند بر روی بیمارانش تاثیر زیادی دارد. شما یه عنوان یک درمانگر به همه این مسائل اهمیت می دهید و مراقب هستید، تمام این بارها را به دوش می کشید، نگران بیمارانتان هستید و سعی می کنید که به آنها کمک کنید. یک درمانگر خوب این نگرانی و اضطراب هایی که در مورد بیمارانش دارد را به خوبی مدیریت می کند، پس او هم به زمانی نیاز دارد تا استراحت کند و شارژ شود. در این صورت شما متوجه می شوید که بیمارانتان بدون شما هم می تواند زندگی کنند . تعطیلات برای همه روانپزشکان مهم است، اما این موضوع در روانکاوی به خاطر ماهیت منحصر به فرد آن اهمیت بیشتری دارد. روانکاوی، به لایه های عمیق ذهن ناخوداگاه افراد نفوذ پیدا می شود که ممکن است بسیار شدید باشد. به عنوان یک تحلیل گر شما باید خود را در اختیار بیمار قرار دهید تا او تمام عشق و نفرت و امیال خود را در وجود شما به تصویر بکشد و نسبت به شما فرافکنی کند. در واقع در ذهن آنها تبدیل به یک مادر فریب کار، یا یک پدر بی رحم، و یا یک برادر یه خواهر حسود بشوید. شما باید کسی بشوید که شاید نتوانید آن را تحمل کنید، و به جای اینکه از ماهیت وجودی خود دفاع کنید، در مورد مسائلی که اتفاق افتاده است بیشتر فکر می اندیشید و این درک و فهم را به بیمارانتان منتقل می کنید تا آنها نیز به این درک برسند. کار روانکاوی همیشه تحت فشار است، انها به استراحت نیاز درند تا بتوانند خودشان را بازیابی کنند و با نیروی تازه کار جدید را آغاز کنند. اما از سوی دیگر تعطیلات برای بیماران خوب نیست، در یک تجربه درمانی خوب، بیمار به درمانگر خود وابسته می شود، و وقتی احساس کند که در مقابله با زندگی ، تنها است، به راحتی عصبانی می شود. در این صورت باید دوره تعطیلات درمانگر کوتاه باشد و یا زمانی که در تعطیلات است همکار خود را برای کمک به بیمارانش جایگزین خود کند. اماجدا از همه این مسائل، تعطیلات ، باعث جدایی جسمی و روحی و روانی درمانگر از مسائلی که به صورت عمیق در ذهن و وجود او رخنه کرده است، می شود. نه تنها تعیطلات باعث از دست دادن لحظات می شود بلکه ارتباط به وجود آمده را نیز از بین می برد.
من فکر می کنم ایم دلیل قانع کننده ای است که چرا تعطیلات اینقدر بر روی بیماران تاثیر می گذارد. به خصوص بیماران روانکاوی که برای درمان آنها باید به سطوح عمیق ذهنی آنها نفوذ کرد. تعطیلات می تواند معناهای زیادی برای بیمار داشته باشد، مانند رها کردن او، دست رد بر سینه او زدن و حتی احساس مرگ به او دست دهد.. بدتر از همه وقتی تحلیل گر دور و در دسترس نیست، احساسات آنها تحریک می شود وممکن است اتفاقات ناگواری رخ دهد. روانکاوان توانا با این مسائل آشنا هستند، و خیلی زود از تعطیلات خود باز می گردند و آمادگی کامل برای چالش های موجود در کار خود دارند. اما در مواردی تعطیلات درمانگر، برای بیمار نیز مفید است. در واقع این تعطیلات شرایطی را برای بیماران فراهم می کند تا مستقل شوند و تجربه کسب کنند. در واقع زمینه ای فراهم می شود تا بیماران آنچه را که در فرایند بیماری خود یاد گرفته اند اجرا کنند. اینکه چقدر پیشرفت داشته اند و رشد کرده اند و برای موفقیت چند قدم دیگر مانده است. اینکه همیشه پدر و مادر و یا درمانگرمان حضور داشته باشند، ما نمی توانید خود را در برابر مشکلات و در زندگی آزمایش کنید و به این نتیجه برسیم که چقدر توانایی دارید.
در پایان بکی از مهم ترین دلایلی که تعطیلات باید در روابط درمانی اعمال شود این است که کل هدف درمان این است که مردم به زندگی کامل تر و غنی تری دست پیدا کنند و روی پای خودشان بایستند و تعطیلات نیز یکی از جنبه های زندگی واقعی است که این زمینه را فراهم می کند. باعث می شود که محدودیت های خود را کشف کنیم و آن را بپذیریم و به آنها احترام بگذاریم و به خودمان اهمیت دهیم. به نیازهایمان مانند تفریحات، استراحت و آرامش ارزش قائل شویم. به این درک برسیم که همه ما به سرگرمی ها و تجارب، دوستان و خانواده احتیاج داریم. وقتی درمانگر به تعطیلات می رود، در واقع مدلی از زندگی را برای بیمار خود رقم میزند تا ارزش یک زندگی کامل را درک کند و این برای همه مفید است.
Jennifer Kunst

نگاه روانکاوانه به فیلم Beasts of the Southern Wild'”

نگاه روانکاوانه به فیلم Beasts of the Southern Wild'” 320 213

همانطور که محو تماشای فیلم درام و فانتزی، بن زیتلین(Benh Zeitlin)  بودم، از خودم می پرسیدم، جانوران حیات وحش جنوب (Beasts of The Southern Wild) چه کسانی هستند؟ البته آنها حیوانات ماقبل تاریخی بودند که در یخچال های طبیعی به دام افتاده بودند، و به وسیله طوفان رها شده و خانه هاشپاپی (شخصیت اصلی فیلم با بازیگری  Quenzhané Wallis) را تهدید می کردند. اما به عنوان یک روانکاو، من نمی توانم درمورد گاوهای اسطوره ای که در ذهن هاشپاپی است نظری بدهم. که آنها ظاهر و ناپدید می شدند، در نقاط مهم فیلم که طوفان دخترک را تهدید به غرق شدن می کرد، او مقاومت نشان می داد. مادری که هرگز او را ندیده است و پدر دوست داشتنی ،عصبی و درحال مرگش(Dwight Henry)- که هاشپاپی را مانند یک “مرد” پرورش داده است، مانند فردی که سرسخت است و هیچ وقت نا امید نمی شود.

وقتی مادرش او را ترک کرده است و پدرش نیز در حال مرگ است، کودک خود را سرزنش می کند، نیازها، خشم او و صدماتی دیده است-به طور کلی احساسات او(تشبیه آن به گاوهای شاخ دار) – او را مجبور به کاری می کند. او یک دیوار سخت در برابر احساسات خود می کشد؛ مثلا در قسمتی از فیلم که به پدرش ضربه می زند و می گوید:” امیدوارم زودتر بمیری، و آن روز که این اتفاق بیوفتد من بر سر مزار تو می آیم و تمام کیک تولدم را به تنهایی می خورم”. طوری وانمود می کرد که انگار هیچ اهمیتی ندارد. وقتی او احساس تزلزل در وجود خود داشت و با وحشت گفت:”من همه چیز را شکستم”. دیالوگ او در قسمتی از فیلم که می گوید:” تمام اجزا جهان به هم مرتبط است ، اگر قسمتی از آن از بین برود، کل جهان نابود خواهد شد و منفجر می شود” .جهان هاشپاپی از هم پاشیده شده بود، نجواهای درونی او تلاش می کردند تا به او تلقین کنند که جهان در حال نابودی است و او تنها انسان باقی مانده است ،  هیچ کمکی ندارد و این خیلی سخت است. وقتی در قسمتی از فیلم دیوارهای یخی را نشان می دهد، در واقع درذهن هاشپاپی این اتفاقات می افتد و تلاش می کند تا مثل یک مرد قوی باشد. او سختی راه پدرش را میدید و می خواست این گاوهای وحشی را در یخ ها گرفتار نگه دارد(در واقع می خواست جلوی این احساساتش را بگیرد). با اینکه تمایلات دخترانه در وجود او بود، در قسمتی از فیلم،  هنگامی که می خواستند  نوعی خرچنگ بخورند، همه برای او فریاد می زدند که آن را بشکن و بخور. وقتی هاشپاپی این کار را انجام داد بر روی میز رفت و بازوهای خود را نشان داد و همه برای او هورا کشیدند. در قسمتی از فیلم می گوید: ” الان زمان آن نیست که مثل بچه گربه ها یک گوشه بنشینی و گریه کنی”.  احساس ناراحتی و عشق و نیاز او تسکین نمی یافت و حیوانات ترسناک در هرنوبت در طوفان کاترینا از این زندان های یخی خود رهایی می یافتند، و در پس این طوفان مشکلات، احساس دختربچه را تشدید می کرد. “بعضی اوقات شما چیزی را نابود می کنید که دیگر نمی توانید آن را به حالت قبل بازگردانید”. ترس هاشپاپی: ” که درتصورات خود می دید که حیوانات وحشتناک پدر ومارد خود را می خورند واین ترس در او هم ایجاد شده بود” ، نوعی نیاز فطری او به عشق و امنیت را نشان می دهد، او باید ترس خود را از بین ببرد. او بیشتر از سن خود تلاش می کند با این مسائل روبه رو شود.” هرکس هرچیزی را که ساخته روزی از دست خواهد داد. باید با شجاعت ایستاد و این اتفاقات را دید. مردان شجاع می ایستند ومی بینند چه اتفاقی افتاده است، انها فرار نمی کنند”. این شجاعت باعث شد که مادرش را بیابد و او را برگرداند – غذای مورد علاقه پدرش را که تمساح بود درست کند. این جانوران(احساسات) او را تعقیب می کنند و درست در پشت سرش حرکت می کنند. این جانواران، جانوران وجودی او هستند- احساس ناراحتی، از دست دادن، و ترسی که باید با آن مواجه شود. وقتی هاشپاپی با آنها رو به رو می شود، یکی از این جانوران در مقابل او زانو می زند، او با ملایمت می گوید: “تو یک جورایی دوست من هستی،”. مطمئن نیست که چگونه احساساتش او را به آرامش می رساند. وقتی کنار تخت پدر بیمارش می نشیند و با چشم اشکبار باهم خداحافظی می کنند، دیوار یخی که هاشپاپی در ذهنش ساخته بود شروع به ذوب شدن می کند. وقتی جسد پدرش را اتش می زند و در رودخانه رها می کند می گوید:” وقتی او آرام آرام از جلو چشمهایم دور می شود، هرچیزی که من را ساخته است را می بینم، که توی تکه های نامرئی پرواز می کند، من خیلی سعی کردم اما او رفته بود، اما وقتی او کاملا دور شد و رفت، دیدم که دقیقا همین جاست” هنوز آن دیوار، مانند لنگرکاه باید نابود شود و هنوز برای انجام آن باید مصیبت های زیادی بکشیم.

by Sandra Fenster

هر جنایتکاری، روزی یک کودک بوده است

هر جنایتکاری، روزی یک کودک بوده است 320 213

من از کشتار در مدرسه ابتدایی “سندی هوک” در شهر “نیوتاون” آمریکا در ایالت “کانتیکِت”بسیار متاثر شدم، بیش از ۲۰ کودک و بزرگسال در این حادثه جان خود را از دست دادند. آدم لنزا(Adam Lanza) مادر خود را به قتل می رساند و سپس به مدرسه ای که مادرش در آن تدریس می کرد، می رود و شماری از دانش آموزان و کودکان و پرسنل مدرسه را به قتل می رساند. پیش از این چند مصاحبه از کارشناسان خبره گوناگون در مورد این رویداد خوانده ام، که در مورد عوامل بروز این چنین اتفاقات، مسائلی که قبل از این رویداد رخ داده بود و شخصیت ها و مشخصات رفتاری عاملین این حوادث مطالبی را عنوان کرده بودند. همه این کارشناسان نظریاتی مطرح کردند که ما را به عوامل ایجاد چنین حوادث وحشتناکی نزدیک می کرد.
وقتی چنین حوادثی غم انگیز و وحشتناکی رخ می دهد همه ما با آن هم دردی می کنیم، از دانسته های خود استفاده می کنیم و می خواهیم راهکارهایی ارائه دهیم که از بروز مجدد این حوادث جلوگیری کند، تا این احساس نا امنی در ما از بین برود، احساس متزلزلی که در گوش ما زمزمه می کند، ممکن بود این اتفاق برای تو بیوفتد؟؟
به عنوان یک روانکاو بزرگسالان، خانواده و کودکان، حدود سه دهه است که به این موضوع علاقه دارم. برای چندین سال در مرکز نوجوانان لس آنجلس مشغول بودم و فقط ۹۰۰ نوجوانی را که به دادگاه ارجاع داده شده بود را مورد ارزیابی قرار دادم. وظیفه من این بود که خطرات احتمالی که این نوجوانان برای جامعه به وجود می آورند را پیش بینی کنم، و نوجوانانی را که اصلاح پذیرند را به دادگاه معرفی کنم. من به دنبال اصول هدایت کننده ای بودم که رفتارهای جنایی در جامعه را پیش بینی می کند، رفتارهایی مانند خشونت، قتل. در این فرایند، غیر از طفره رفتن و فرار از مدرسه، هیچ عامل دیگری بین رفتار بچه ها در مدرسه و اعمال خشونت آمیز بعدی آنها پیدا نکردم. برای من فرار وگریزان بودن یک علامت عمومی بود که نشان می داد کودک از خانواده، حقایق و آموزش و یادگیری دور می شود. از سال های ابتدایی فعالیت در این عرصه، بارها فرصت این را داشتم که به درک عمیقی از روح و روان افراد برسم، من حالات شبانه ی بسیاری از آنها را دیدم ، رویاهایی که شواهدی برای اعمال جنایت آمیز آنها بود، مانند قتل.. رویاهایی که هرگز فکر نمی کنید روزی در ذهن بیدار آنها، منجر به این جنایات شوند. اگر این توهمات و افکار شدید جزئی از طبیعت انسانی است، پس چطور می توانیم بین تصور این اعمال جنایت آمیز و انجام عینی آنها، فرق بگذاریم؟؟ این امر مشکلی است، ما می توانیم ده ها پرونده روانشناختی برای بسیاری از این افراد باز کنیم، هم افرادی که این اعمال را انجام داده اند و یا از لحاظ شخصیتی پتانسیل انجام این امور رکیک و وحشتناک را دارند. اما دشواری کار این جاست که هزاران نفر از افراد این لیست ممکن است هیچ وقت به چنین جنایاتی نزدیک نشوند. منظور من این نیست که در کوتاه مدت، مثلا چند هفته یا چند ماه قبل از وقوع جرم، این افراد هیچ رفتارهای ظاهری به منظور پیش بینی اعمالشان انجام نمی دهند. من گمان می کنم اکثریت این افراد دچار ناراحتی های می شوند و این اعمال خشونت آمیز را انجام می دهند، در واقع در رفتارها خود نشانه های برای پیش بینی این اعمال وجود دارد. اگر متخصصانی در اطراف آنها بودند و این نشانه ها را می دیدند بدون شک هشدار می دادند. من شخصا” این واقعیت های رفتاری را مشاهده کرده ام، که شخصی به صورت غیر مستقیم تحت تاثیر قرار می گرفت و گریه می کرد و به کمک احتیاج داشت، و هیچ کس متوجه نمی شد که این رفتارهای او ممکن است زمینه ساز جرم و جنایتی در آینده شود و در مقابل بسیاری از این رفتارها شناسایی و در همان مراحل اولیه متوقف می شد.

سوال این است که ایا می توانیم به صورت عمیق تری این رفتارها را درک کنیم؟؟ در پاسخ به این سوال می خواهم از “کودک درون شخصیتی” و رابطه آن با رفتارهای خشونت آمیز حرف بزنم. در این حالت باید به محدوده ی اولین رشد ذهنی، اولین تجربه زندگی و و نحوه ثبت آن در ذهن و تاثیر آن بر رشد شخصیتی توجه کنیم. همه ما فرزندان و بزرگسالانی را مشاهده می کنیم که “حس وحالت” خاصی را به وجود می آورد که باعث می شود که ما احساس می کنیم آنها جهان را به شیوه ای متفاوت از آنچه که ما فکرمی کنیم تجربه می کنند. در تاریخچه زندگی آنها هیچ چیز مشهودی این تفاوت ها را توجیه نمی کند و نشان نمی دهد که آنها رفتار ناپسندی دارند اما با این حال متفاوت به نظر می رسند. منظور من نیست که هرکس متفاوت رفتار کند، در نهایت منجر به یک جنایت کار می شود. من می خواهم این مطلب را بگویم که این ویژگی ها و مشخصه های کلی نوع توسعه و رشد ذهنی فرد و تجربیاتی که در سال های ابتدایی زندگی اش به دست آورده است، را نشان می دهد، این واقعیت که ما فقط کمی قبل تر از سه سالگی را به خاطر داریم، نشان می دهد که زندگی اولیه در حافظه ما ثبت می شود و در دوران کودکی و فراتر از آن، برای آنچه که در این دنیا می بینیم و یا تجربه می کنیم، نوعی پایه احساسی و عصبی می شود.
پس ما برای درک بیشتر و توضیح رفتارهای شدید افراد، باید زندگی آنها را به صورت عمیق تر از آنچه که رایج است، بررسی کنیم. در این قسمت به صورت اختصار برای افرادی که دوست دارند ریشه و بنیان این رفتارها را بشناسند، ایده های ارزشمندی را مطرح کرده ام، البته محدودیت زمانی و مکانی اجازه نمی دهد که بیشتر از این توضیح دهم.
جدا از اینکه فرد در دسته اختلالات DSMقرار دارد یا خیر، من فکر می کنم که رفتارهای جنایی به صورت یک اختلال احساسی ابتدایی ظهور می کند
به طور کلی، رفتار جنایی نوعی “عدم وجدان” و یا “فقدان اخلاق” نیست، بلکه ظهور “نوعی احساسات اولیه بین شخصیت فرد و تنوع رفتاری پدر و مادر” است. رفتار های جنایتی واقعی اکثرا از این نوع روابط داخلی نشأت می گیرند
میزان خشونت در این نوع رفتارهای وحشتناک و جنایی معمولا از میزان خشونت والدین وخشنوتی که در دوران کودکی تجربه کرده است نشأت می گیرد.
مسئله ی اصلی در مورد هر خشونت و حادثه جنایت کارانه این است که ممکن است هیچ توضیح و علت روشنی برای آن وجود نداشته باشد. نه پدر و مادر خشونت انگیزی، نه هیچ رفتار بد و خشونت آشکاری در فرایند بزرگ شدن آنها، به طور کلی هیچ نشانه ای از خشونت در محیط اطراف آنها مشاهده نشود. با این وجود ممکن است که دنیای درونی چنین افرادی مملو از خشونت های شدید باشد، چون ممکن است این افراد در دوره های اولیه زندگی خود، حتی در داخل رحم این رفتارهای بد را تجربه کرده باشند و این رفتارهای ناپسند بخشی از دنیای درونی آنها شده است. من در مطالعات خود با چند مورد برخورد داشتم که جنین در دوران بارداری شرایط نامناسبی داشت، مانند بیماری جسمی مادر و یا محیط بارداری نامناسب، که با گریه و فریاد به دنیا آمد و برای چند ماه همیشه ناآرام بود . این احتمال وجود دارد که وقتی مادر آسیب جسمی دیده است و مورد ضرب و شتم قرار گرفته، جنین نیز فکر کند که به بدن خودش آسیب رسیده است. قاتل های سریالی چند دهه قبل، تد باندی(Ted Bundy) در دوران اولیه خود چنین تجربیاتی داشت و باعث شد بعد ها همین اعمال را بر روی قربانیان خود انجام دهد، مثلا اندام قربانیان را از تن هایشان جدا می کرد. من متوجه شدم تعدادی از افراد این ایده را قبول ندارند و آن را موثق نمی دانند، اما امیدوارم افراد بیشتری در مورد تاثیرات دوران کودکی بر شخصیت افراد و تاثیر آن بر رفتارهای بد آیندشان، تحقیق کنند. به طور کلی نمی توان چنین اعمالی را در بلند مدت تشخیص داد، اما با وجود این حقایق اگر به زندگی و تجارب اولیه افراد بیشتر توجه کنیم، می توانیم آن را راحتر درک کنیم
نوشته Jennifer Kunst به نقل از Chris L. Minnick

آیا احساس “واکنش جنون آمیز ونگران کننده” یک روش امیدوارانه است؟

آیا احساس “واکنش جنون آمیز ونگران کننده” یک روش امیدوارانه است؟ 1280 960

نگاه روانکاوانه به فیلم ” دفترچه امید بخش”
آیا همه می توانند یک راه امید بخش داشته باشند؟ گاهی اوقات این طور به نظر نمی رسد. فیلم دفترچه امید بخش (Silver Linings Playbook) به کارگردانی راسل (Russell )، بهترین نمونه است که می توانیم یک تصویر گرانقدر، مفید و امیدوارانه، در واقع نوعی تجسم واقعی از مسائل عاطفی پیچیده مانند اختلالات دوقطبی، OCD(اختلال وسواسی جبری)، واکنش به از دست دادن چیزی یا کسی، نشان دهیم. این فیلم فقط یک نقص دارد و آن این است که “دفترچه امید بخش” به خود خود نوعی جنون و روان شیدایی است. اشتباه نکنید من این فیلم را دوست داشتم اما به عنوان یک روانکاو و تحلیل گر، به فکر فرو می روم که چه اتفاقی برای این همه غم و اندوه افتاد؟ آن قسمت از فیلم را به یاد بیاورید که دکتر پاتل(Dr.Patel) به پت(Pat) (بازیگر برادلی کوپر Bradley Cooper) می گوید او باید تمام قسمت های وجودی خود را بپذیرد، درست مانند تیفانی(Tiffany )(بازیگر جنفیر لورانس Jennifer Lawrence )، حتی قسمت غم انگیز و جنون آورش را. پت چه پاسخی می دهد: “آیا دیوانه شدی؟”. منظور از خُلق شیدا در اختلالات دوقطبی(افسردگی شیدایی) این است که تا می توانیم با تلقین، از این ناراحتی و غم اندوه دور شویم، که داستان فیلم نیز همین گونه است.
مشکل این است که پت هیچ کمکی به خود نمی کند تا از این غم و اندوه رهایی یابد، او به شدت به استراتژی ” Excelsior” تکیه دارد. در لاتین این کلمه به معنای “بالاتر” است،”همیشه رو به بالا”؛”خیلی بالا و مرتفع”. این یک هدف غیرمنطقی نیست اما پت معتقد است که خوشبین و مثبت بودن تنها راهی است که می تواند بیماری اش را کنترل کند، تا در این راه امیدوارانه رهایی پیدا کند. اما این درست نیست، مثبت و خوشبین بودن ممکن است نوعی امید باشد اما داشتن روحیه خیلی زیاد ممکن است نمونه از شیدایی و جنون از احساسات باشد. امید واقعی شامل کارکردن بر روی این غم و اندوه هاست. اما عملی کردن این کار برای پت سخت بود. وقتی دکتر پاتل به پت می گوید:” تو باید این احساساتی که به سمت تو می ایند را بشناسی، پس هنگامی که این احساسات را درک می کنی تو نیازداری به جای آرام تری بروی، و در ارامش با خودت باشی، هرطور که خودت دوست داری به این ارامش برسی”. او در مورد نیازهای پت درست می گفت،اینکه ارامش داشته باشد و این احساسات ناراحت کننده شیطانی را درک و حس کند. اما پت به تنهایی نمی توانست این کار ار انجام دهد. و دکتر پاتل او را به یک ساختمانی انتقال دارد، که افارد که دچار این چنین اختلالاتی هستند در آنجا حضور دارند. آیا این کار باعث نمی شد که پت احساس کند که ناراحتی و غم اندوه او نوعی “دیوانگی ” به حساب می آید؟ حتی برای دکتر پاتل؟ آنچه که ما می دانیم این است که دکتر پاتل او را به مرکز شیدایی فیلادلفیا فرستاده است. من میدانم که این یک فیلم کمدی است، اما این اصلا جالب نیست که یک درمانگر بیمار خود را با تمام احساساتش به تنهایی به این مراکز بفرستد. و به نظر پت که شخصیتی بود که از احساساتش فرار می کرد، نمی توانست با این شیوه ارتباط برقرار کند. یک درمانگر باید شرایطی برای تمام احساسات بیمار فراهم کند. اگر دکتر پاتل این کار را می کرد،پت ممکن بود این نگرانی هایش را کشف کند و اصلا فکر نکند دیوانه است. پت و تیفانی یک راه امیدبخش پیدا کردند. تیفانی قبول می کند تا حامل پیام پت به نیکی( همسر سابق پت) باشد به شرطی که او هم قبول کند در مسابقه رقص شریک او باشد، در این فرایند آنها یاد می گیرندکه چگونه یک رابطه صادقانه و دوست داشتنی داشته باشند، و کمک هم مشکلاتشان را حل می کنند. با این حال در دنیای واقعی، این نوع پایان خوش به ظرفیت تحمل غم و اندوه شما بستگی دارد. تعطیلات زمانی است که بیشتر به این ناکامی ها اخیر خود فکر می کنید و این اجتناب ناپذیر است. به خودتان این هدیه را بدهید، سعی کنید که ناراحتی های خود را لمس واحساس کنید. با دوست، اعضای خانواده و درمانگر خود حرف بزنید نه افرادی مثل دکتر پاتل. احساس ناراحتی نوعی جنون و دیوانگی نیست، شما فقط به فردی احتیاج دارید که با آن حرف بزنید. کسی که واقعا به حرف های شما گوش دهد و آن را درک کند. در غیر این صورت این راه های امید بخش ، در افسردگی ناشی از تنهایی شما، ناپدید می شود. هر مشکلاتی ممکن است پر از این راه های امید بخش باشد، اما گاهی اوقات سخت است به تنهایی آن ها را پیدا کیند.
نوشته Jennifer Kunst به نقل از Sandra Fenster

از نظر شما “به اندازه کافی خوب بودن” کافی است؟چگونه خودمان را همانگونه که هستیم بپذیریم

از نظر شما “به اندازه کافی خوب بودن” کافی است؟چگونه خودمان را همانگونه که هستیم بپذیریم 320 213

در اوایل ماه جاری، من یک پیام سال نو در فیسبوک مشاهده کردم که به عنوان یک رویکرد اساسی در زندگی بود که من فکر می کنم عامل اصلی سلامت و رفاه روانی است. پست مورد نظرم این بود: ” امسال، من تمام کارهایی که در حد توانم است را انجام می دهم، با هر آنچه که دارم، هر کجا که هستم….و در واقع من سعی می کنم که به اندازه کافی خوب باشم”. آیا می توانید تصور کنید چنین تغییری در دیدگاه فرد، چقدر بر زندگی او تاثیر می گذارد؟؟
با سعی و تلاش، با درنظر گرفت این فرضیات پایه من سعی می کنم که به اهداف زندگی ام برسم، این ها فرضیاتی هستند که من به صورت علمی نمی توانم آنها را ثابت کنم، حتی اگر آنها را بارها و بارها ازطریق تجربه انجام دهم. به نظر من، به طورکلی آنچه که ما هستیم و چیزی که در دست داریم برای به انجام رسانیدن یک کار کافی است. بد بودن، خوب بودن و زشت بودن، مواد اولیه ای در وجود همه ما هستند که می توانیم با آن یک زندگی رضایت بخش داشته باشیم. هیچ چیز بیشتری احتیاج نیست، ما باید با آنچه که در وجود خود داریم و هستیم تطابق پیدا کنیم- در واقع شرایطی ایجاد کنیم که همه این انگیزه های متضاد، نگرش ها، تفکرات، احساسات و نقاط قوت و ضعف شخصیتی مان که به صورت طبیعی در وجود همه ما هست، در جای خود قرار بگیرند و ما بپذیریم که آنها را به صورت طبیعی داریم. این بدان معناست که شما هر آنچه که برای یک زندگی رضایت بخش نیاز دارید، در وجود خود دارید، احتیاجی نیست که به فروشگاه بروید و آنها را بخرید چون خریدنی نیستند، نیازی نیست که آن را از دیگری بدزدید. شما مواد خام اولیه را دارید. رشد شخصیت، چیز جدیدی از شما نمی سازد، در واقع یک پروژه بازسازی است. نقاط ضعیف تر تقویت و تعمیر می شوند و به صورت هوشمندانه تری رفتار می کنند. قسمت های مشکل زا و سخت، منعطف تر و منظم تر و نرم تر می شوند و اموری که در معرض دید نیست بیشتر مورد توجه قرار می گیرند. رشد روانشناختی نوعی سازماندهی مجدد دنیای درونی است، نه اینکه آن را به طور کامل تغییر دهد. ما چیز جدیدی ایجاد نمی کنیم، در واقع با آنچه که وجود دارد کار می کنیم. من این نظریه را دوست دارم، چون بر پایه قدردانی، احترام و عشق به جنبه های درونی ما نوشته شده است. در واقع با پذیرش، میل به کمال گرایی در ما متعادل می شود. با صبرو بردباری این خودنفرتی را از بین می رود، با فضیلت و بخشندگی، این قضاوت ها نرم تر می شوند، این تغییر بیشتر از آنکه مخرب باشد، سازنده است و به عنوان نقطه آغازی است که این اعتقاد را در شما به وجود می آورد که شما به اندازه کافی خوب هستید. این مدل برای کسانی که دوست دارند تغییر مثبتی در زندگی خود به وجود بیاورند، مناسب است و به چند دلیل شرایط شما را تغییر می دهد. بسیاری از مردم به روان تحلیل گرها و به طور خاص تر نسبت به روانکاو ها بی اعتمادند، زیرا فکر می کنند که آنها قصد تغییر کلی در آنها را دارند. در ابتدا این ایده که دیدار با یک روانکاو باعث تغییر کلی در فرد می شود بیشتر شبیه یک جُک است تا واقعیت. اما یک ترس و دلهره ی عمیق در این مدل وجود دارد که باید جدی گرفته شود. من فکر می کنم که همه ما یک نوع نگرش حفاظتی نسبت به هویت خود داریم. دوست نداریم کسی باعث شود که ما تغییر کنیم و انسان قبل نباشیم. اما من دوست دارم این خبر خوب را به شما بگویم که در همه فرایند ها درمانی، شما همان انسان قبل باقی می مانید و تغییری در هویت شما صورت نمی گیرد. یک درمانگر به هویت شما احترام می گذارد، و کارهایی که شما از پسش برمی آیید را تشخیص می دهد- همه کارهایی که نیاز دارید انجام دهید- در واقع باعث بهبود ما می شود و اندکی ما را اصلاح می کنند. این اصلاحات زندگی ما را به صورت چشمگیری تغییر می دهد، اما هنوز در حد یک اصلاح و تغییر است نه بیشتر از آن. همانطور که ما دوست نداریم که دیگران ما را به شخصیت دیگری تبدیل کنند، بسیاری از ما آرزو می کنیم که جای دیگری باشیم. خودمان را به اندازه کافی قبول نداریم، گاهی اوقات از خودمان خسته می شویم ودوست داریم به انسان دیگری تبدیل شویم. اما این کار درستی نیست. هریک از ما دارای وجود مستقل و وابسته به خودمان هستیم و به دیگری تبدیل نخواهیم شد.این مفهوم ممکن است هم تلخ باشد و هم شیرین. اگر ما خودمان را به اندازه کافی قبول داشته باشیم، باید محدودیت های وجودی مان و محدودیت های متعلق به زندگی مان را نیز بپذیریم و با انجام این کار به قابلیت ها و امکانات بسیاری در زندگی می رسیم. اگر ما این راه های دروغین را کنار بگذاریم، راه هایی که وعده بهترین و بیشترین امکانات را می دهند، و راه واقعی را انتخاب کنیم، راهی که ممکن است کوچکتر وکم اهمیت تر باشد، اما در نهایت برای ما خوبی و موفقیت را به ارمغان می آورد. اگر ما به این باور برسیم که به اندازه کافی خوب هستیم، بهترین راه را انتخاب کرده ایم راهی که بهترین نمود از شخصیت و وجود خودمان است.
Jennifer Kuns,