برقراری ارتباط، بهترین شیوۀ رفتار با بیماران آلزایمری

آلزایمر یا زوال عقل

برقراری ارتباط، بهترین شیوۀ رفتار با بیماران آلزایمری

برقراری ارتباط، بهترین شیوۀ رفتار با بیماران آلزایمری 700 467

تصور کنید پدرتان را از دست داده اید و مادرتان فکر می کند که او در اتاق کناریست.

مادر من مبتلا به آلزایمر است. او گاهی طوری از گذشته صحبت می کند که گویی آن اتفاقات در زمان حال رخ داده است. اغلب احساس می کردم که این وظیفه ی من است که او را از گذشته به زمان حال بیاورم. یک روز بهاری تصمیم گرفتم تا دیگر آن کار را انجام ندهم و شروع به برقراری ارتباط با او به روش کاملا متفاوتی کردم.

من و مادرم در راهروی بخش آلزایمر قدم می زدیم. در پشت سر، صدای بشقاب های سرامیکی را می شنیدم که دستیارم برای آماده کردن میز بر روی میز می چید. بوی لوبیای سبز و آب گوشت همه جا را فرا گرفته بود. مادرم گفت: آیا وقت شام است؟
پرسیدم: گرسنه ای؟
مادرم پاسخ داد: تو چه فکر می کنی؟
او همیشه عادت داشت سوال را با سوال جواب دهد.
گفتم: باید کمی تا شام پیاده روی کنیم.
مادرم گفت: بیا پای را کنار پنجره بگذاریم، پدرت دوست دارد.
به او یادآوری کردم که پدر دیگر زنده نیست. نگاهی تمسخرآمیز به من انداخت و اخم کرد.
برای یک دهه در دالاس ماندم، تا بتوانم دوازده ساعت در روز مراقب مادرم باشم. این ملاقات ها باعث شده بود تا خسته و تنها باشم. از لحاظ فیزیکی به هم وابسته شده بودیم: دستانش را قبل از غذا می شستم، موهایش را شانه می زدم. به طور مداوم به او کمک می کردم و سعی می کردم حقایق را برایش یادآوری کنم. احساس می کردم همانند شخصی هستم که با زنجیری به خانه ای بسته شده و سعی می کند به سمت خیابان بدود. در این چند سال افسرده شده بودم.
می خواهم در مورد آن پای که مادرم از من خواست تا آن را کنار پنجره بگذارم صحبت کنم. زمانی که کودک بودم، مادرم اغلب پای می پخت و آن ها را کنار پنجره می گذاشت تا خنک شوند. ولی حرفی که در مورد پدرم می زد اشتباه بود. پدر من بیشتر از چهل سال است که از این دنیا رفته است. هر بار باید این را به او یادآوری می کردم. هر بار که صحبت های او را اصلاح می کردم، با من دعوا می کرد و برای مدت طولانی در سکوت فرو می رفت.
یک روز که در کنار او نشسته بودم، تصمیم گرفتم تا دیگر چیزی را به او یادآوری نکنم. از این تصمیم بسیار شاد بودم.
آیا زمانی که مادرم اشتباه می کرد به کسی آسیب می رسید؟ او فقط احساساتش را توضیح می داد و از من هم می خواست تا در صحبت هایش شرکت کنم.
ناگهان قانون های بداهه گویی را در دوران تئاتر به یاد آوردم. در این قانون بر روی صحنه، در ادامه ی حرف دیگران صحبت را قطع نکرده و به صورت بداهه ادامه می دهید.
با این روش متوجه شدم که دیگر نیازی نیست تا صحبت های مادرم را هر بار اصلاح کنم. زمانی که از این کار دست برداشتم، راه جدیدی برای ارتباط بین ما دو نفر ایجاد شد. بیشتر به لحنش توجه می کردم تا اشتباهاتش، به همین دلیل محتوای عاطفی صحبت هایش را متوجه می شدم. دیگر می توانستم زبان بدن و صدایش را تشخیص بدهم. بسیاری از صحبت هایش به گذشته ای باز می گشت که من هم به یاد می آوردم.
هرچه زمان بیشتری می گذشت، از اینکه نیازی نیست تا صحبت های مادرم را اصلاح کنم شادتر می شدم. یک روز که درباره ی گذشته اش صحبت می کرد، متوجه شدم که به جای اصلاح او، می توانم او را با حرف هایش بیشتر بشناسم. این زندگی ام را بهتر می کرد. باور دارم که او هم شادتر است.

نویسنده: جین موری واکر Jeanne Murray Walker