آیا ما ذهنمان را از دست داده ایم( با تعصب و ذهن بسته به مسائل نگاه می کنیم)

آیا ما ذهنمان را از دست داده ایم( با تعصب و ذهن بسته به مسائل نگاه می کنیم)

آیا ما ذهنمان را از دست داده ایم( با تعصب و ذهن بسته به مسائل نگاه می کنیم) 900 668

بعد از اینکه مطلب قبلی ام تحت عنوان “از منطقه راحتی خود بیرون بایید و به منطقه شجاعت و جسارت خود بروید” را در وبلاگم منتشر کردم. یکی از خوانندگان نظر جالبی بیان کرد او گفت شما طرفدار اصول ملانی کلین هستید و یا CBT (درمان شناختی رفتاری) ؟ با خودم فکر کردم در ابتدا به این نتیجه رسیدم که راست می گوید، درمان شناختی رفتاری به صورت دقیق باروانکاوی متفاوت است اما وقتی که بیشتر اندیشیدم با خودم گفتم که آیا این جمله خواننده وبلاگم یک تعریف بود یا یک انتقاد؟؟
من در وبلاگم سعی می کنم تمام اصطلاحات روانکاوی که درک آنها مشکل است را به زبان ساده بیان کنم. برای این کار من از سایر مدل های روان درمانی – حتی در مواردی از مذهب، ادبیات، فیلم ها، برنامه های تلویزیونی وداستان های مصور استفاده کرده ام. بنابراین من انتظار دارم که شما همیشه من رابه چشم یک روانکاو نبینید.
اما وقتی چنین سوالی در وبلاگم مطرح شد من بیشتر باخودم فکر کردم. سوالات بسیاری ذهن مرا پر کرد، آیا من با ارائه این مدل های متفرقه بجای اینکه مسئله را روشن تر کنم، فهم آن رادچار مشکل می کنم؟ اگر من وارد حیطه شغلی دیگر شود، صرفا بخاطر اینکه جالب و مفید است، به حیطه شغلی خود خیانت کرده ام؟ اگر من طرفدار نظریه های ملانی کلین هستم این بدان معناست که سایر مدل های درمانی و نظریه ها را نادیده بگیرم؟؟ امیدوارم که اینگونه نباشد. اگر ما این نگرش را داشته باشیم که خودمان را از دیگران جدا کنیم، این نوع طرز تفکر بسیار خطرناک و سمی است، اگر ما با این نگرش فعالیت کنیم این سم از روانکاوی و دیگر علوم روان درمانی وارد تمام قسمت های دیگر زندگی می شود، مثلا اگر بین روانکاوی و سیاست فاصله بیوفتد و این دو را از هم جدا کنیم، باعث می شود که مکالمات سیاسی و مذهبی و اخلاقی ما تحت تاثیر قرار بگیرند، و هنگامی که این تفاوت ها بروز کنند ما دیگر فرصتی برای فکر کردن نداریم. یکی از ارزش های اصلی روانکاوی – مانند سایر مدل های درمانی- روشن فکری و عدم تعصب آن است. روانکاوان همیشه با ارزش های ایده آل گریانه زندگی نمی کنند اما این ارزش ها همیشه برای آنها محترم است. روانکاوی به طور کلی برمبنای اندیشیدن است، به همین دلیل به آن تحلیل درمانی می گویند چون بر پایه تجزیه و تحلیل می باشد. به طور خاص تر روانکاوی درمورد دیدگاه های مختلف تفکر می کند- دیدگاه های که از عوامل درونی و بیرونی، ذهن ناخوداگاه و خوداگاه سرچشمه می گیرد. ما سعی می کنیم تمام عوامل رادرآن در نظر بگبریم – مثل قوانین و محیطی که در آن زندگی می کنیم، زیست شناسی و روانشناسی، فرد و خانواده و فرهنگ، بهترین حالت ما زمانی است که همیشه در حرکت باشیم تا روش های جدید را ببینیم – از دیدگاه خود و دیگران، کودکان و بزرگسالان، واقعیت و وهم و خیال……

این انعطاف پذیری در رویکرد روانکاوی و روان تحلیلی، به زیبایی در کتاب اخیرا منتشر شده جیم گروشتاین (Jim Grotstein) به تصویر کشیده شده است. این کتاب در مورد تکنینک های روانکاوی است: “….. همه عناصردر یک زمان اما در عین حال از سطوح مختلف و متضاد باهم ….”. اودر این کتاب نشان می دهد که روانکاوی نیاز دارد که به پیچیدگی های زندگی روانشناختی تفکر کند. اومی داند که این تفکرات پر از پارادوکس های عجیبی است، اصول مخالف و ضد هم می توانند با هم همکاری کنند، عشق و نفرت، وحشت و شجاعت، میل به مرگ و میل به زندگی. همه در یک زمان اما از سطوح مختلف در کنار هم قرار می گیرند. من فکر می کنم یک روانکاو خوب بایداین روشن فکری و عدم تعصب در کارهایش را به وضوح داشته باشد، اگر ما بخواهیم زندگی گران بها و رام نشده هر فرد را درک کنیم، باید از همه ابعاد و جنبه ها و با تمام پیچیدگی هایش به آن بنگریم، بدون هیچ تعصب. بنابراین از اینکه فکر می کنید من طرفدرار CBT(درمان شناختی رفتاری )هستم بسیار خرسندم، این تنوع در اندیشه من را غنی تر و توانا تر می کند، فکر کردن خارج از محدوده فکری و جهان بینی، من را به چالش می کشاند و از این بابت بسیار خوشحالم. روشن فکری بهترین راهی است که من با استفاده از آن مسائل پیچیده ام را درک می کنم. من فکر می کنم فرهنگ امروزه ما بسیار زجرآور است، زیرا ما مسائل زندگی را از راه های گوناگونی مورد تفکر و تعمق قرار نمی دهیم. و همیشه از ساده ترین رویکردها برای حل مسائل پیچیدمان استفاده می کنیم. در واقع ما پشت ایدولوژی و عقاید و افکار خودمان پنهان شده ایم. از بالا به به عقاید دیگران نگاه می کنیم و آنها را بی ارزش می دانیم، گوش شنوایی برای صحبت های آنها نیستیم، ما از تنوع و اختلاف ها گریزانیم و از آنها درس نمی گیریم. در واقع ما طبق گفته روانکاو، هانا سگال(Hanna Segal) ” بر خلاف نظریه ذهن” عمل می کنیم . اینکه برای کار خود یک مدل خاص را برگزینیم بسیار سودمند است؛ گاهی اوقا بهتر است مایک نقطه نظر خاص داشته باشیم، اینکه چه کسی هستیم و به چه چیزی اعتقاد داریم. اما اگر ما به صورت سختگیرانه ای با این مسائل برخورد کنیم در واقع خودمان را محدود کرده ایم و تصورات دیگر را نمی بینیم. و این تصورات هستند که به ما کمک می کنند که پیشرفت کنیم. اجازه دهید با اقتدار این جمله را بگویم. فرقی نمی کند که من طرفداران نظریات کلین باشم یاCBT، محافظه کار باشم و یا لیبرآل، مسیحی باشم و یا مسلمان، ذهن باز و روشن فکری به من کمک می کند تا مسیر خود را در این زندگی رام نشده پیدا کنم.
Jennifer Kunst

دیدگاهی بگذارید