نگاه روانکاوانه به فیلم Beasts of the Southern Wild'”

نگاه روانکاوانه به فیلم Beasts of the Southern Wild'”

نگاه روانکاوانه به فیلم Beasts of the Southern Wild'” 320 213

همانطور که محو تماشای فیلم درام و فانتزی، بن زیتلین(Benh Zeitlin)  بودم، از خودم می پرسیدم، جانوران حیات وحش جنوب (Beasts of The Southern Wild) چه کسانی هستند؟ البته آنها حیوانات ماقبل تاریخی بودند که در یخچال های طبیعی به دام افتاده بودند، و به وسیله طوفان رها شده و خانه هاشپاپی (شخصیت اصلی فیلم با بازیگری  Quenzhané Wallis) را تهدید می کردند. اما به عنوان یک روانکاو، من نمی توانم درمورد گاوهای اسطوره ای که در ذهن هاشپاپی است نظری بدهم. که آنها ظاهر و ناپدید می شدند، در نقاط مهم فیلم که طوفان دخترک را تهدید به غرق شدن می کرد، او مقاومت نشان می داد. مادری که هرگز او را ندیده است و پدر دوست داشتنی ،عصبی و درحال مرگش(Dwight Henry)- که هاشپاپی را مانند یک “مرد” پرورش داده است، مانند فردی که سرسخت است و هیچ وقت نا امید نمی شود.

وقتی مادرش او را ترک کرده است و پدرش نیز در حال مرگ است، کودک خود را سرزنش می کند، نیازها، خشم او و صدماتی دیده است-به طور کلی احساسات او(تشبیه آن به گاوهای شاخ دار) – او را مجبور به کاری می کند. او یک دیوار سخت در برابر احساسات خود می کشد؛ مثلا در قسمتی از فیلم که به پدرش ضربه می زند و می گوید:” امیدوارم زودتر بمیری، و آن روز که این اتفاق بیوفتد من بر سر مزار تو می آیم و تمام کیک تولدم را به تنهایی می خورم”. طوری وانمود می کرد که انگار هیچ اهمیتی ندارد. وقتی او احساس تزلزل در وجود خود داشت و با وحشت گفت:”من همه چیز را شکستم”. دیالوگ او در قسمتی از فیلم که می گوید:” تمام اجزا جهان به هم مرتبط است ، اگر قسمتی از آن از بین برود، کل جهان نابود خواهد شد و منفجر می شود” .جهان هاشپاپی از هم پاشیده شده بود، نجواهای درونی او تلاش می کردند تا به او تلقین کنند که جهان در حال نابودی است و او تنها انسان باقی مانده است ،  هیچ کمکی ندارد و این خیلی سخت است. وقتی در قسمتی از فیلم دیوارهای یخی را نشان می دهد، در واقع درذهن هاشپاپی این اتفاقات می افتد و تلاش می کند تا مثل یک مرد قوی باشد. او سختی راه پدرش را میدید و می خواست این گاوهای وحشی را در یخ ها گرفتار نگه دارد(در واقع می خواست جلوی این احساساتش را بگیرد). با اینکه تمایلات دخترانه در وجود او بود، در قسمتی از فیلم،  هنگامی که می خواستند  نوعی خرچنگ بخورند، همه برای او فریاد می زدند که آن را بشکن و بخور. وقتی هاشپاپی این کار را انجام داد بر روی میز رفت و بازوهای خود را نشان داد و همه برای او هورا کشیدند. در قسمتی از فیلم می گوید: ” الان زمان آن نیست که مثل بچه گربه ها یک گوشه بنشینی و گریه کنی”.  احساس ناراحتی و عشق و نیاز او تسکین نمی یافت و حیوانات ترسناک در هرنوبت در طوفان کاترینا از این زندان های یخی خود رهایی می یافتند، و در پس این طوفان مشکلات، احساس دختربچه را تشدید می کرد. “بعضی اوقات شما چیزی را نابود می کنید که دیگر نمی توانید آن را به حالت قبل بازگردانید”. ترس هاشپاپی: ” که درتصورات خود می دید که حیوانات وحشتناک پدر ومارد خود را می خورند واین ترس در او هم ایجاد شده بود” ، نوعی نیاز فطری او به عشق و امنیت را نشان می دهد، او باید ترس خود را از بین ببرد. او بیشتر از سن خود تلاش می کند با این مسائل روبه رو شود.” هرکس هرچیزی را که ساخته روزی از دست خواهد داد. باید با شجاعت ایستاد و این اتفاقات را دید. مردان شجاع می ایستند ومی بینند چه اتفاقی افتاده است، انها فرار نمی کنند”. این شجاعت باعث شد که مادرش را بیابد و او را برگرداند – غذای مورد علاقه پدرش را که تمساح بود درست کند. این جانوران(احساسات) او را تعقیب می کنند و درست در پشت سرش حرکت می کنند. این جانواران، جانوران وجودی او هستند- احساس ناراحتی، از دست دادن، و ترسی که باید با آن مواجه شود. وقتی هاشپاپی با آنها رو به رو می شود، یکی از این جانوران در مقابل او زانو می زند، او با ملایمت می گوید: “تو یک جورایی دوست من هستی،”. مطمئن نیست که چگونه احساساتش او را به آرامش می رساند. وقتی کنار تخت پدر بیمارش می نشیند و با چشم اشکبار باهم خداحافظی می کنند، دیوار یخی که هاشپاپی در ذهنش ساخته بود شروع به ذوب شدن می کند. وقتی جسد پدرش را اتش می زند و در رودخانه رها می کند می گوید:” وقتی او آرام آرام از جلو چشمهایم دور می شود، هرچیزی که من را ساخته است را می بینم، که توی تکه های نامرئی پرواز می کند، من خیلی سعی کردم اما او رفته بود، اما وقتی او کاملا دور شد و رفت، دیدم که دقیقا همین جاست” هنوز آن دیوار، مانند لنگرکاه باید نابود شود و هنوز برای انجام آن باید مصیبت های زیادی بکشیم.

by Sandra Fenster

دیدگاهی بگذارید