هر جنایتکاری، روزی یک کودک بوده است

هر جنایتکاری، روزی یک کودک بوده است

هر جنایتکاری، روزی یک کودک بوده است 320 213

من از کشتار در مدرسه ابتدایی “سندی هوک” در شهر “نیوتاون” آمریکا در ایالت “کانتیکِت”بسیار متاثر شدم، بیش از ۲۰ کودک و بزرگسال در این حادثه جان خود را از دست دادند. آدم لنزا(Adam Lanza) مادر خود را به قتل می رساند و سپس به مدرسه ای که مادرش در آن تدریس می کرد، می رود و شماری از دانش آموزان و کودکان و پرسنل مدرسه را به قتل می رساند. پیش از این چند مصاحبه از کارشناسان خبره گوناگون در مورد این رویداد خوانده ام، که در مورد عوامل بروز این چنین اتفاقات، مسائلی که قبل از این رویداد رخ داده بود و شخصیت ها و مشخصات رفتاری عاملین این حوادث مطالبی را عنوان کرده بودند. همه این کارشناسان نظریاتی مطرح کردند که ما را به عوامل ایجاد چنین حوادث وحشتناکی نزدیک می کرد.
وقتی چنین حوادثی غم انگیز و وحشتناکی رخ می دهد همه ما با آن هم دردی می کنیم، از دانسته های خود استفاده می کنیم و می خواهیم راهکارهایی ارائه دهیم که از بروز مجدد این حوادث جلوگیری کند، تا این احساس نا امنی در ما از بین برود، احساس متزلزلی که در گوش ما زمزمه می کند، ممکن بود این اتفاق برای تو بیوفتد؟؟
به عنوان یک روانکاو بزرگسالان، خانواده و کودکان، حدود سه دهه است که به این موضوع علاقه دارم. برای چندین سال در مرکز نوجوانان لس آنجلس مشغول بودم و فقط ۹۰۰ نوجوانی را که به دادگاه ارجاع داده شده بود را مورد ارزیابی قرار دادم. وظیفه من این بود که خطرات احتمالی که این نوجوانان برای جامعه به وجود می آورند را پیش بینی کنم، و نوجوانانی را که اصلاح پذیرند را به دادگاه معرفی کنم. من به دنبال اصول هدایت کننده ای بودم که رفتارهای جنایی در جامعه را پیش بینی می کند، رفتارهایی مانند خشونت، قتل. در این فرایند، غیر از طفره رفتن و فرار از مدرسه، هیچ عامل دیگری بین رفتار بچه ها در مدرسه و اعمال خشونت آمیز بعدی آنها پیدا نکردم. برای من فرار وگریزان بودن یک علامت عمومی بود که نشان می داد کودک از خانواده، حقایق و آموزش و یادگیری دور می شود. از سال های ابتدایی فعالیت در این عرصه، بارها فرصت این را داشتم که به درک عمیقی از روح و روان افراد برسم، من حالات شبانه ی بسیاری از آنها را دیدم ، رویاهایی که شواهدی برای اعمال جنایت آمیز آنها بود، مانند قتل.. رویاهایی که هرگز فکر نمی کنید روزی در ذهن بیدار آنها، منجر به این جنایات شوند. اگر این توهمات و افکار شدید جزئی از طبیعت انسانی است، پس چطور می توانیم بین تصور این اعمال جنایت آمیز و انجام عینی آنها، فرق بگذاریم؟؟ این امر مشکلی است، ما می توانیم ده ها پرونده روانشناختی برای بسیاری از این افراد باز کنیم، هم افرادی که این اعمال را انجام داده اند و یا از لحاظ شخصیتی پتانسیل انجام این امور رکیک و وحشتناک را دارند. اما دشواری کار این جاست که هزاران نفر از افراد این لیست ممکن است هیچ وقت به چنین جنایاتی نزدیک نشوند. منظور من این نیست که در کوتاه مدت، مثلا چند هفته یا چند ماه قبل از وقوع جرم، این افراد هیچ رفتارهای ظاهری به منظور پیش بینی اعمالشان انجام نمی دهند. من گمان می کنم اکثریت این افراد دچار ناراحتی های می شوند و این اعمال خشونت آمیز را انجام می دهند، در واقع در رفتارها خود نشانه های برای پیش بینی این اعمال وجود دارد. اگر متخصصانی در اطراف آنها بودند و این نشانه ها را می دیدند بدون شک هشدار می دادند. من شخصا” این واقعیت های رفتاری را مشاهده کرده ام، که شخصی به صورت غیر مستقیم تحت تاثیر قرار می گرفت و گریه می کرد و به کمک احتیاج داشت، و هیچ کس متوجه نمی شد که این رفتارهای او ممکن است زمینه ساز جرم و جنایتی در آینده شود و در مقابل بسیاری از این رفتارها شناسایی و در همان مراحل اولیه متوقف می شد.

سوال این است که ایا می توانیم به صورت عمیق تری این رفتارها را درک کنیم؟؟ در پاسخ به این سوال می خواهم از “کودک درون شخصیتی” و رابطه آن با رفتارهای خشونت آمیز حرف بزنم. در این حالت باید به محدوده ی اولین رشد ذهنی، اولین تجربه زندگی و و نحوه ثبت آن در ذهن و تاثیر آن بر رشد شخصیتی توجه کنیم. همه ما فرزندان و بزرگسالانی را مشاهده می کنیم که “حس وحالت” خاصی را به وجود می آورد که باعث می شود که ما احساس می کنیم آنها جهان را به شیوه ای متفاوت از آنچه که ما فکرمی کنیم تجربه می کنند. در تاریخچه زندگی آنها هیچ چیز مشهودی این تفاوت ها را توجیه نمی کند و نشان نمی دهد که آنها رفتار ناپسندی دارند اما با این حال متفاوت به نظر می رسند. منظور من نیست که هرکس متفاوت رفتار کند، در نهایت منجر به یک جنایت کار می شود. من می خواهم این مطلب را بگویم که این ویژگی ها و مشخصه های کلی نوع توسعه و رشد ذهنی فرد و تجربیاتی که در سال های ابتدایی زندگی اش به دست آورده است، را نشان می دهد، این واقعیت که ما فقط کمی قبل تر از سه سالگی را به خاطر داریم، نشان می دهد که زندگی اولیه در حافظه ما ثبت می شود و در دوران کودکی و فراتر از آن، برای آنچه که در این دنیا می بینیم و یا تجربه می کنیم، نوعی پایه احساسی و عصبی می شود.
پس ما برای درک بیشتر و توضیح رفتارهای شدید افراد، باید زندگی آنها را به صورت عمیق تر از آنچه که رایج است، بررسی کنیم. در این قسمت به صورت اختصار برای افرادی که دوست دارند ریشه و بنیان این رفتارها را بشناسند، ایده های ارزشمندی را مطرح کرده ام، البته محدودیت زمانی و مکانی اجازه نمی دهد که بیشتر از این توضیح دهم.
جدا از اینکه فرد در دسته اختلالات DSMقرار دارد یا خیر، من فکر می کنم که رفتارهای جنایی به صورت یک اختلال احساسی ابتدایی ظهور می کند
به طور کلی، رفتار جنایی نوعی “عدم وجدان” و یا “فقدان اخلاق” نیست، بلکه ظهور “نوعی احساسات اولیه بین شخصیت فرد و تنوع رفتاری پدر و مادر” است. رفتار های جنایتی واقعی اکثرا از این نوع روابط داخلی نشأت می گیرند
میزان خشونت در این نوع رفتارهای وحشتناک و جنایی معمولا از میزان خشونت والدین وخشنوتی که در دوران کودکی تجربه کرده است نشأت می گیرد.
مسئله ی اصلی در مورد هر خشونت و حادثه جنایت کارانه این است که ممکن است هیچ توضیح و علت روشنی برای آن وجود نداشته باشد. نه پدر و مادر خشونت انگیزی، نه هیچ رفتار بد و خشونت آشکاری در فرایند بزرگ شدن آنها، به طور کلی هیچ نشانه ای از خشونت در محیط اطراف آنها مشاهده نشود. با این وجود ممکن است که دنیای درونی چنین افرادی مملو از خشونت های شدید باشد، چون ممکن است این افراد در دوره های اولیه زندگی خود، حتی در داخل رحم این رفتارهای بد را تجربه کرده باشند و این رفتارهای ناپسند بخشی از دنیای درونی آنها شده است. من در مطالعات خود با چند مورد برخورد داشتم که جنین در دوران بارداری شرایط نامناسبی داشت، مانند بیماری جسمی مادر و یا محیط بارداری نامناسب، که با گریه و فریاد به دنیا آمد و برای چند ماه همیشه ناآرام بود . این احتمال وجود دارد که وقتی مادر آسیب جسمی دیده است و مورد ضرب و شتم قرار گرفته، جنین نیز فکر کند که به بدن خودش آسیب رسیده است. قاتل های سریالی چند دهه قبل، تد باندی(Ted Bundy) در دوران اولیه خود چنین تجربیاتی داشت و باعث شد بعد ها همین اعمال را بر روی قربانیان خود انجام دهد، مثلا اندام قربانیان را از تن هایشان جدا می کرد. من متوجه شدم تعدادی از افراد این ایده را قبول ندارند و آن را موثق نمی دانند، اما امیدوارم افراد بیشتری در مورد تاثیرات دوران کودکی بر شخصیت افراد و تاثیر آن بر رفتارهای بد آیندشان، تحقیق کنند. به طور کلی نمی توان چنین اعمالی را در بلند مدت تشخیص داد، اما با وجود این حقایق اگر به زندگی و تجارب اولیه افراد بیشتر توجه کنیم، می توانیم آن را راحتر درک کنیم
نوشته Jennifer Kunst به نقل از Chris L. Minnick

دیدگاهی بگذارید