زمانی که شرم و نفرت، امید را از بین می برد (روانکاوی در رمان بینوایان)

زمانی که شرم و نفرت، امید را از بین می برد (روانکاوی در رمان بینوایان)

زمانی که شرم و نفرت، امید را از بین می برد (روانکاوی در رمان بینوایان) 1136 640

در این مطلب از دوست و همکارم دکتر ساندرا فنگرتر(Sandra Fenster) دعوت کردم که درباره فیلم و داستان بینوایان ” Les Miserables “باهم گفتگو کنیم. ویکتور هوگو در قرن نوزدهم رمان بینوایان را برای به تصویر کشیدن شرایط سخت طبقه پایین جامعه، نوشت، اما من به عنوان یک روانکاو مشتاقم تا به این نکته پی ببرم که در این رمان، علل داخلی بدبختی انسان را چگونه به تصویر می کشد. مثلا در آهنگ ” I Dreamed a Dream” که در فیلم پخش شد، فانتین (Fantine ) مادر کوزت، که برای تامین مخارج دخترش مو و دندانش را فروخت، در مورد یک عامل حرف می زند، اینکه شرم امید را از بین می برد، و هرگز آن را زنده نمی گذارد. ژان والژان(Jean Valjean) و ژاور(Javert) با شرمساری و سرافکندگی مبارزه می کردند. مانند بسیاری از ما آنها همیشه تحت تاثیر گذشته شان بودند، اشتباهات و ناکامی های گذشته. ظاهرا بسیار سخت است که ژان والژان و ژاور را باهم مقایسه کنیم، آنها دو شخصیت کاملا متفاوت از هم بودند. نفرتی که وجود آنها را فرا گرفته بود آنها را متفاوت کرده بود.، ژان والژان به خود اهمیت نمی داد و ژاور این گونه نبود. ژان والژان (با گذشته ای نا مطلوب و در تلاش برای ساختن آینده ای مطلوب) یا ژاور (در تعقیب گذشته دیگران و بی توجه به امروز و فردای آنان). هیچ کدام راه فراری نداشتند و توسط دیگری به دام افتاده بودند. در تحلیل سینمایی تام هوپر، از بینوایان؛ چرا ژاور تصمیم گرفت پلیس شود؟ و تصمیم به تعقیب و نابودی ژان والژان دارد، شاید دلیل آن این است که فرد خوب و درستی ظاهر شود. ژاور در یک زندان متولد شد. مادر او زنی فالگیر و پدرش محکوم به اعمال شاقه بود. او برای اینکه با این گذشته شرم آور خود مقابله کند ، تصمیم گرفت که “بازرس ژاور” شود. او مشاهده کرد که اجتماع دو طبقه از مردم را از خود می‌راند: یکی مجرمان و دیگری محافظان اجتماع. او به خاطر کینه شدیدی که نسبت به طبقه خود داشت، تصمیم گرفت محافظ اجتماع شود و پلیس شد. آیا این نفرت بی اندازه ژاور نسبت به ژانوالژان، به دلیل اصل و ریشه خانوادگی اش و خصوصا برای مسلط شدن به این شرم و نفرت از خود نیست؟ “بازرس ژاور”نوعی هویت جدید و قابل احترامی به او بخشیده بود، اما یک بعد وجودی خود را در شخصیت ژان والژان می دید. برای ژانوالژان، ژاور صدای خودخواهانه، شرم آور و بی پروا بود که هیچ وقت او را رها نمی کرد. این جمله ژاور همیشه در ذهن ژانوالژان بود،”مردی مانند تو هیچ وقت تغییر نخواهد کرد” و اشتباهات او در گذشته را یاداوری می کرد. متاسفانه ، این صدا و بانگ برای همه ما آشنا است، در شرایط بد، فرصت و شانس خود را در عشق از بین می بریم و حتی گاهی اوقات این نفرت همشه با ما می ماند. ژان والژان در درون خوددرگیری های بسیاری داشت، هنگامی که اسقف او را در خانه خود پناه داد و ژان والژان نقره های او را دزدید، و هنگامی که پلیس او را دستگیر کرد، اسقف از او شکایت نکرد و طوری وانمود کرد که خود، نقره ها را به او داده است ، او با خود می گفت:” چرا به آن مرد اجازه دادم که عشق را به من بیاموزد؟ من برای نفرت به این دنیا آمده ام. قلب من از سنگ است”. اگر ژان والژان قلب خود را با نفرت سنگ نکرده بود، از اینکه احساس شرم و خجالت دروجودش باشد، می ترسید، حس شرم در درون من مانند یک چاقوی تیز است. شرم ونفرت از خود، عشق و دوست داشتن را خطرناک جلوه می دهد. این رابطه پیچیده است، هرچند عشق می تواند نفرت را درمان کند. بله خطراتی برای عشق و دوست داشتن وجود دارد. ژان والژان به خاطر زندگی کوزت، او را رها کرد و از دست داد. اماغم انگیزتر –در تقابل با ژاور- این صدا همیشه او را تعقیب می کرد و در ذهنش بود، که هرگز او نمی تواند فرد خوبی باشد. از دست دادن کوزت برای او غیرقابل تحمل بود. او هرگز فکر نمی کرد که بتواند عاشق بشود، عاشق کودکی مانند کوزت و یا هرکس دیگر. او نمی توانست ادامه دهد و شرم و سرافکندگی مانند زندانی او را اسیر کرده بود. اما شاید داستان و سرگذشت ژاور غم انگیزتر است. او مجبور بود همیشه سنگدل باشد، هرگز نمی توانست عاشق شود، مهربانی ژان والژان در او اثر نمی کند (ژان والژان در چند مورد به ژاور محبت کرد و او را نجات داد)، ژاور درباره بخشش به ژان والژان می گوید: “در حقیقت، مهربانی تو نسبت به دیگران تنها باعث افزایش خشم من نسبت به خودت می شود. از نظر من مهربانی تو یک مهربانی کاذب است، مهربانی که جامعه را نابود می کند”. او مهربانی ژان والژان را نوعی ترحم و دلسوزی می داند و تصمیم می گیرد در مقابل او بایستد. اگر او شرایطی را برای خود مهیا می کرد که مهربان تر و خوش قلب تر شود، هیچ وقت به این دیدگاه نمی رسید که شرم و سرافندگی تا آخر عمر همراه او می ماند، و می توانست هم خودش(ژال والژان درونی خود را ) ببخشد و فراموش کند. درست است نفرت و انتقام و سرافکندگی به سختی تحت کنترل در می آیند، اما تجربیات دردناک گذشته، حتی اشتباهاتی که مرتکب شده ایم می تواند بخشیده شود، این اعمال کسی را تا ابد “بد” نمی کنند. روانکاوی و روان تحلیلی در زمان ویکتور هوگو وجود نداشت، اما امروز وجود دارد. یکی از رضایت بخش ترین قسمت های کاری من این است که به مردم کمک می کنم این نجواها و صداهای بی رحم از سرشان بیرون بیاید، عشق و محبت را احساس کنند. شرم و نفرت از خود، و نا امیدی نباید زندگی و امید هیچ کس را نابود کند
نوشته Jennifer Kunst به نقل از Sandra Fenster

دیدگاهی بگذارید