جراحت‌های خود شیفتگی و آسیب شناسی روانی مهاجرت

جراحت‌های خود شیفتگی و آسیب شناسی روانی مهاجرت

جراحت‌های خود شیفتگی و آسیب شناسی روانی مهاجرت 2160 2160 ارمغان رشد

جراحت‌های خود شیفتگی و آسیب شناسی روانی مهاجرت

مورد : یک مرد نیکاراگوئه ای

 

موضوعات فرهنگی و قومی معمولا به عنوان موضوعات مهم درمانی در بین بسیاری از مراجعین اقلیتی ظاهر می شوند . در اینجا به نقش شکل‌گیری هویت ، خودپنداره ، ادراک و اثرات مهاجرت بر علت شناسی علایم روان پزشکی پرداخته می شود. تروما یا آسیب ناشی از مهاجرت ، استرس و شرایط طولانی مدت  و اثرات آنها بر شروع بیماری های فیزیکی و روانی  مورد بحث قرار می‌گیرد.
مورد مطالعه : بررسی بالینی یک مرد ۶۸ ساله ی نیکاراگوئه ای برای برجسته کردن میزان و نوع آسیب دیدگی و پیشرفت روان پریشی وشروع بیماری جسمی در نتیجه ی مهاجرت غیر قانونی .

 

 

موجودیت قومی (هویت ) یک امر غیرقابل چشم پوشی است

قومیت ابزاری برای سازماندهی تفکر و درک منحصر به فرد شخص از واقعیت است .(پارسون،۱۹۸۵)

شناسایی فرهنگ فرد و تاثیر آن در رشد هویت سال‌هاست که در حوزه های جامعه مورد مطالعه است . با این حال اخیرا   رشته ای در زمینه روانشناسی ایجاد شده که به درک مفهوم فرهنگ در مورد  رفتار انسان ، روان پزشکی و درمان در حیطه مسایل بین فرهنگی می‌پردازد. اگرچه تعاریف بی شماری از فرهنگ وجود دارد ، اما از دیدگاه انسان شناسی ٬ همان طور که توسط سانگ ۱۹۸۵ آمده ٬ به نظر می رسد از لحاظ تجربه برای بسیاری از مهاجران ٬ برجسته ترین جنبه ها را به همراه داشته باشد. او اظهار می کند که فرهنگ یک سیستم عادت است و در آن “حقایقی” وجود دارد که قرنها توسط گروهی تداوم یافته  و در ناخودآگاه نفوذ کرده است. این سیستم باور اولیه از نتیجه گیری‌های منطقی سرچشمه می گیرد ، که ممکن است آنقدر عمیق باشد که دور از دسترس ادراک قرارگیرد و با طریقی که می بیند، احساس می کند و باور دارد و می داند نامنطبق باشد. این تداوم فرضیات و الگو های فرهنگی ست که به دنیای فرد نظم می بخشد ٬ گزینه های متنوعی را به یک جریان اعتقادی قابل کنترل تبدیل می کند ، به شخص قدم های محکم در زمان و مکان می دهد و فرد تنها را به اجتماع  یک جامعه  متصل می کند . به همین ترتیب ، ریشه‌کن کردن یا جداکردن یک فرد از کشورش منجر به از هم گسیختگی روان او می شود ، و آسیب شناسی روانی به اوج خود می رسد که می تواند بسته به سابقه فرد، ویژگی های  شخصیت شناسی ، سبک کنار آمدن بامشکلات و عملکرد روان شناختی پیشه روی او ، ماهیت مخربی داشته باشد. بسیاری از محققان شیوع بالای آسیب شناسی روانی را در بین مهاجران ثبت کرده‌اند. کاملا مشهود است که مهاجران با واکنش های هیجانی مختلف از جمله اضطراب، مالیخولیا، نوستالژی، هیجان و حسی از امیدهای تازه به محیط جدید وارد می شوند.

تحقیقات نشان داده است که در ابتدا مهاجران اغلب با استفاده از مکانیزم‌های تجزیه یا گسست (در این مکانیزم فرد بخش‌های شخصیت خود را به صورت یکپارچه نمی بیند و بخش‌های آسیب‌زا را از آگاهی خود خارج می کند)  در تلاش برای کنترل عواطف ملال‌آور خود  مانند سوگ ، پشیمانی و اضطراب های افسرده‌وار هستند  که با مهاجرت برانگیخته و تشدید شده است. ( گیرینبرگ و گیرینبرک، ۱۹۸۹)

با توجه به ماهیت آسیب شناسی روانی ، ناراحتی ناشی از مهاجرت اغلب  با ترکیبی از علائم افسردگی و اضطراب تجربه شده و خود را نشان می دهد.

( سو، ۱۹۷۸) در مورد پیدایش علایم روان‌شناختی در میان مهاجران  با استفاده از مفهوم منبع کنترل راتر(منابع کنترل تقویت کنندهایی هستند که در برخی افراد به عوامل بیرونی و در برخی به عوامل درونی برمی‌گردد) بحث می کند.

سو در بررسی خود اعلام کرد که بر خلاف وجود تصور کنترل بر سرنوشت ٬  افراد مهاجر تمایل دارند که خودشان را در محیط ناشناس و  بیگانه ، ناتوان و درمانده ادراک کنند.

به گفته او ( سو، ۱۹۷۸) این یکی از دلایل مربوط به میزان بالای افسردگی در بین مهاجران، به ویژه در پناهندگان است .

مطابق با این یافته‌ها ، در نوشته‌های سال‌های ۱۶۰۰تا ۱۸۰۰ مورد های متعددی از دلتنگی تحت عنوان نوستالژی گزارش شده که با ناامیدی مداوم ، تحریک و حتی مرگ و میر همراه است. درآن زمان همچنین بیان شد که پناهندگان در گروه پرخطر برای ابتلا به افسردگی قرار دارند.

(وسترمایر، ۱۹۸۹) دریافت که بالاترین میزان آسیب شناسی روانی در بین مهاجران،  متعلق به کسانی ست که در وضعیت پناهندگی قرار داشتند و بیشتر آنها درگیر افسردگی حاد بودند .

علاوه بر اختلالات روان پزشکی ٬ مهاجران به دلیل از دست دادن وضعیت اجتماعی، درآمد و شغل در معرض خطرهای دیگری نیز قرار دارند .

به عنوان مثال (کروپنیسکی ، ۱۹۶۷) دریافت هنگامی که افراد متخصص در قشر های پایین جامعه میزبان قرار می گیرند ، میزان بالاتری از آسیب شناسی روانی را تجربه می کنند.

نتایج مشابه یک بررسی توسط (کینزه ٬ ۱۹۷۲) در کلینیکی درهندوچین گزارش کرده است که رایج ترین نشانه های افسردگی را،علایم قابل گسترشی مانند،تحریک٬عقب ماندگی روانی_ حرکتی،کاهش اشتها و وزن،بیدار شدن زود هنگام،بی‌حالی و فقدان احساس لذت بیان می کند.

سال ها پیش و در زمان جنگ صربستان روزنامه ها عنوان می‌کنند که ایالات متحده بیست هزار پناهجوی ارمنی جنگ را در خود جای داده است .

اگرچه در مطالعات به کاهش تدریجی علائم بارها اشاره شده اما (لین ۱۹۷۹) میزان بالایی از اضطراب و افسردگی را حتی سه سال پس از اسکان پناهجویان گزارش کرده است.

(روئیز  ، 1982) در بررسی‌های خود اعلام کرد ٬ از دست دادن شدید عزت نفس باعث بروزعلائم طولانی مدت در بازهء زمانی طولانی به ویژه در میان سالمندان شده است. همچنین گزارش شده است که اطلاع رسانی اغراق آمیز(گزارشات واخبار زیاد) در مورد وضعیت اقلیت‌ها(مهاجران)، احتمال افزایش آسیب‌های روانی را در این افراد بیشتر می کند. اخیرا، (وین و         همکاران ، 1996) دریافتند که ۲۵ نفراز ۳۴ پناهندهء بوسنیای دارای معیارهای پی تی اس دی (اختلال استرس پس از سانحه)هستند و پناهندگان مسن علایم شدیدتری داشته و نسبت به همتایان جوان‌تر در معرض خطرهای بیشتری بوده‌اند .


در تحقیقی توسط (فرادا نویل و همکاران
٬ ۱۹۹۵) این محققان میزان قابل توجهی خودکشی و مرگ نامشخص را بین مهاجران در سوئد مشاهده کردند . جالب اینکه بیشتر آنها در عوامل روانی اجتماعی مانند انزوای اجتماعی ، طبقهء اجتماعی پایین و شبکه ی اجتماعی ضعیف اشتراک داشتند. آنها همچنین اظهار داشتند که میزان بالای خودکشی مهاجران در استرالیا ، کانادا ، انگلستان و ایالات متحده می‌تواند پیش نمایشی باشد از اپیدمیولوژی جهانی مربوط به مهاجرت داوطلبانه و اجباری .

 

مطالعاتی وجود دارد که میزان بالا اختلالات روان‌پریشی را ، به ویژه با ویژگی های پارانوید در مهاجران گزارش می دهد هرچند میزان شیوع آن کمتر از دوره های افسردگی است. در حقیقت ، متون اولیه ای  وجود دارد که از این نوع پارانویا به عنوان واکنش پارانوید بیگانه و نوروز پناهندگی نام برده می شود که با سوء ظن، افسردگی و جسمی سازی همراه است . وجود پارانویا و هذیان گزند و آسیب باعث می شود که مهاجر محیط اطراف خود را خصمانه  و خطرناک و شامل توطئه هایی که هدف شان آسیب رساندن به اوست ، ببیند . (گیرینبرگ و گیرینبرگ ٬ ۱۹۸۹)

(ایلینگر ٬ ۱۹۵۹ و پدرسون ٬ ۱۹۴۹) در مطالعات قبلی خود حین کار بالینی با بیماران پناهنده از روان‌پریشی  و واکنش کوتاه  صحبت کرده‌اند که غیر معمول نیست . طبق نظر (کوپلند  ٬ ۱۹۶۸) و (کندلر، ۱۹۸۲) هرچه فرهنگ مبدا و مقصد شباهت کمتری داشته باشد ، احتمال بروز علائم پارانوید بیشتر است. این یافته ها اما باید با احتیاط تفسیر شوند ، زیرا نوشته های کافی وجود دارد که مکررا تشخیص‌های غلطی از پارانویا درباره اقلیت ها گزارش داده است. به عنوان مثال (ادبیمپه ٬ ۱۹۸۱) در مطالعات خود درباره این موضوع گفته که شک و دفاعی شدن عکس‌العمل‌های سازگارانه در کلینیک و بیمارستان هستند. علاوه بر این مطالعات (دهویس ٬ ۱۹۶۹) نشان داده که پزشکان چگونه می توانند با درک تفاوت‌های زبانی ، اعتقادات و فرهنگ اقلیت‌ها به تشخیص آسیب‌های روانی حادتر در مورد آنها دست یابند. به همین خاطر مهم است که بدانیم نوع فرهنگ بیمار چه میزان در تشخیص پارانوئید نقش داشته است .

چرا که یک بیمار ممکن است دارای سیستم اعتقادی خاصی باشد که با مسایل فرهنگی٬ قومی و قبیله ای و یا دین و آیینی او مرتبط باشد مثلا آیین و رسومی که در بعضی از کشورهای وجود دارد و ما از آن بی خبریم. این اعتقادات یا رسم‌ها ممکن است در سطح ظاهر شوند و به عنوان علائم روان پریشی شمرده شوند.

به منظور ادغام شدن در محیط جدید مهاجر مجبور است ، دست کم به طور موقت بخشی از فردیت خود را کنار بگذارد. هر چه تفاوت بین این دو فرهنگ بیشتر باشد مهاجر برای سازگاری مجبور است بخش‌های بیشتری از خود را کنار بگذارد. این کنارگذاشتن‌ها ممکن است فرآیندهای عزاداری متناقضی به راه بیاندازد ، زیرا فرد تمایل دارد برای حفظ هویتش از دیگران متفاوت باشد در عین حال تمایل دارد تغییر کند تا متعلق به کشور جدید شود .

(لین و همکاران، ۱۹۷۹) درجه بالایی از درگیری و شکایات بدنی را در بین مهاجران ثبت کرده اند. بر این اساس (وسترمایه، ۱۹۸۹) همچنین دریافت که مهاجرت می تواند تغییر شرایط پزشکی مانند فشار خون بالا و ایست قلبی را به همراه داشته باشد.

ارتباط  آشکاری بین نقش عوامل هیجانی و تحریک سیستم عصبی خودکار وجود دارد که سکته ، ضربان نامنظم و انسداد عروق قلبی از آثار آن است. به نظر می رسد عدم توانایی در کنترل تجربه‌های تروماتیک  زمینه ساز ایجاد استرس‌ و ضعیف شدن سیستم ایمنی بدن است. هم چنین مشخص است که  فشار روانی زیاد ، همراه با احساس درماندگی و درک نشدن می تواند اثرات مخربی داشته باشد و حتی باعث کاهش سرعت سیستم ایمنی بدن شود. در مقابل، به دست آوردن احترام ، حمایت و احساس کنترل بر محیط خود ، روند بهبود جسمی و عاطفی را تسهیل می کند. (کوهرت،۱۹۸۹) برای مثال (میرز و دووا ٬ ۱۹۷۵) گزارش داده‌اند که ۲۳ نفر از ۱۰۰ نفری که برا اثر حمله قلبی فوت کرده‌اند ۲۰ دقیقه پیش از مرگ توسط یک فشار روانی عمده تحریک شده‌اند و ۴۰ درصد از آنها بیست و چهار ساعت قبل از مرگ این شرایط را تجربه کرده‌اند. به همین ترتیب مطالعه (گرین و همکاران ٬ ۱۹۷۹) ارتباط زیادی بین مرگ ناگهانی در اثر ایست قلبی و افسردگی را بیان می کند چیزی  در حدود ۷۴ درصد .

به علاوه تقریبا ۵۰ درصد از بیماران افسرده، در زمان مرگ درگیر افسردگی شدیدتری بوده‌اند، در حالیکه ۵۰ در صد دیگر درگیر فعالیت های بیشتری در مسیر بهبودی بوده‌اند. این نویسندگان نتیجه می گیرند که فعال شدن سیستم عصبی مرکزی(CNS)  و افسردگی در زمان حادثه قلبی کشنده تجربه شده است. مرگ ناگهانی و سکته قلبی هم چنین با داغداری ٬ بیگانگی از فرهنگ یا محیط فرد و افسردگی و از دست دادن شغل عجین شده است.

 

 

مورد موضوع بحث :

مشاوره توسط تیم پزشکی واحد مراقبت های عروق کرونر برای مریض ۶۸ ساله نیکاراگوئه ای به دلیل مشاهده نوسانات ذهنی و مشکل عملکرد حافظه درخواست شد. علاوه بر این، او علائم مالیخولیای عمیقی نیز داشت. اشک ریختن، حالت چهره غم انگیز، افکار منفی و به کلام آوردن عدم تمایل به زندگی در او مشهود بود. او با رویکرد کار بالینی موافق بود و به راحتی پذیرفت که با تیم روان شناسی مصاحبه کند. او به دلیل ۶۸ سال سن و مشکلات متعدد خود، کم وزن، ضعیف و خسته بود. ظاهر او حالت فراموش شده‌ای داشت و هنگام بازگو کردن ده سال اخیر زندگی خود عمدا با تاسف صحبت می کرد.

آقای X در یک مزرعه کوچک در نزدیکی ماناگوا در نیکاراگوئه به دنیا آمد و در همانجا بزرگ شد. او یکی از ۱۳ فرزند خانواده بود. در کودکی به مدرسه رفت و وقت خود را برای انجام کارهای شخصی و مورد علاقه صرف کرد. سرگرمی مورد علاقه او مراقبت از حیوانات و محصولات کشاورزی بود. او هم چنین عاشق پیاده روی طولانی در روستا بود و رابطه ی خاصی با طبیعت داشت. آقای X از موهبت خاصی برخوردار بود که او را قادر به درک و تشخیص شرایط مختلف خاک و محصولات می کرد و این امر او را ترغیب به ادامه ی کار در این زمینه نمود. شخصیت و رفتار آقای X دقیق و بسیار اخلاقی بود. خلق و خوی او معروف به شعله ور شدن ( زود از کوره در رفتن) بود. وقتی رفتارهای غیر مسئولانه یا متوسطی از دیگران می دید عصبانی می شد. او همیشه توقع بهترین ها را از خود و دیگران داشت. او با تغییرات خیلی خوب کنار نمی‌آمد و به راحتی و بسیار غیر قابل پیش بینی آشفته می شد. آقای X یک مزرعه دار بود و تمام وقت در آن جا کار می کرد و برای مدت ۳۰ سال به عنوان نماینده معتمد بانک محلی شناخته می شد.کار او بازرسی از مزارع متقاضیان وام بانکی بود و کشاورزانی که مشتری بانک بودند را بررسی می کرد تا اطمینان حاصل کند وام ها به طور صحیح و درست پرداخت می شود. او کار خود را بسیار جدی  می گرفت و وقتی مشتری های در نوبت وام برای تایید وام هایش به او پیشنهاد رشوه می دادند، عصبانی می شد. او با زنی که ۱۸ سال از خودش کوچکتر بود ازدواج کرد و صاحب ۳ فرزند شد. به طور کلی، او زندگی خوبی داشت.

انقلاب سیاسی در نیکاراگوئه برای آقای X و خانواده اش بسیار خطرناک بود. در سال ۱۹۸۳ از آقای X خواسته شد تا در برخی از اقدامات غیر اخلاقی ساندیست ها(یک حزب سیاسی) برای هدف انقلاب شرکت کند و در صورت عمل نکردن به خواسته‌های آنها زندگی خودش، همسر و فرزندانش تهدید می شد. در آن زمان مادرش بیمار بود و درگذشت و یکی از برادرانش توسط یکی از بچه های خودش به طور وحشیانه ای کشته شد. زیرا فرزند درگیر انقلابی بود که پدرش به آن اعتقاد نداشت. آقای X احساس ویرانی و ناتوانی کرد. او اولین حمله قلبی خود را در آن زمان تجربه کرد و پس از آن تصمیم گرفت به ایالات متحده مهاجرت کند. اندکی بعد از مهاجرت نشانه های افسردگی در او ظاهر شد. او به عنوان سرایدار کار چمن زنی کرد و به عنوان کارمند در فروشگاه های مختلفی استخدام شد. در طی مصاحبه بالینی اولیه اظهار داشت که من در کشورم شخصیتی بودم در اینجا اما فقط یک هندی احمق هستم. در آخرین کارش از او خواسته شد تا یک توالت کثیف را تمیز کند. او ناگهان لباس یونیفرم فروشگاهش را پاره کرد و با عصبانیت بیرون رفت. افسردگی او بدتر شد، آشفته شد، گیج شد، سرش را به دیوار کوبید و شروع به بیان توهمات شنیداری کرد، صداهایی که تحقیرآمیز بودند. اندکی پس از آن، او برای ۱۵ روز در بخش روان پزشکی بستری شد. بدنش تحت درمان  به داروی ترازودون و یک تثبیت کننده خلق و خو نتایج نسبتا خوبی نشان داد. قسمت روان پریش او فروکش کرد، اما فرسودگی او هم چنان پابرجا بود. ۲ ماه قبل از شروع کاربالینی ٬ او در چندین مورد چمدان های خود را بسته و به همسرش گفته که می خواهد به خانه برگردد و در آنجا بمیرد. چند روز قبل  از آخرین پذیرش پزشکی ٬  او و همسرش به ملاقات مادر زنش در خانه سالمندان رفتند. در صحبت هایش می گفت که هنگام بازدید از آسایشگاه فکر می کرد  زندگی او هم  در یک خانه سالمندان و دور از وطنش به پایان خواهد  رسید. او تنگی نفس و درد قفسه سینه را تجربه کرده، اما به کسی چیزی نگفته بود. یک روز بعد با حمله قلبی دوم در مرکز پزشکی بستری شد. هنگام مشاوره، او اشک می ریخت و من دست بزرگ و فوق العاده قدرتمند او را گرفتم و ارتباط عمیقی را با این مرد به ظاهر هندی احمق که زندگی شرافتمندانه ای داشته برقرار کردم. وقتی از زندگی خود در نیکاراگوئه قبل از انقلاب صحبت می کرد، به نظر می رسید چشمان و حالت صورتش روشن می شود. در پایان مشاوره، او با اشتیاق قبول کرد که دوباره در جلسه مشاوره شرکت کند.

من منتظر فرصتی برای شناخت بهتر او بودم و از او می خواستم که مرا در کار راه‌اندازی مزرعه‌ای برای خودم کمک کند. حدس می زدم این کار عزت نفس او را پرورش میدهد و او را به شخصیت اصلی خود بازمی گرداند.

صبح روز بعد او مرد. علت مرگش در کالبد شکافی مشخص نبود. اگرچه آقای X بطور واضح آسیب های شدیدی را قبل از مهاجرت تجربه کرده بود، اما از دست دادن وضعیت مالی، خانواده، دوستان، ارزش‌های  شخصی و هویت افتخار آمیزش ٬ بطور قابل توجهی در مرگ او نقش داشتند.

 

بررسی :

پرونده آقای X نمونه ای از احساس ناامیدی، درماندگی و تجلی پارانویید ناشی از بیگانگی ناگهانی با فرهنگ و سرزمین مادری است. افسردگی بالینی او با ویژگی های روان پریشی، ویرانی بالقوه ای که توسط مهاجران تجربه می‌شود را برجسته می کند ٬ این دسته از افراد ٬ مستعد ابتلا به این مشکلات بالینی هستند، افرادی که موقعیت اجتماعی، غرور و احساس هویت خود را از دست می‌دهند. قومیت ابزاری‌ ست که مردم با آن مشکلات روانی خود را درک ، تجربه و تعریف می‌کنند. طبق نوشته‌های روانکاوی تجربیات ، آسیب های اولیه کودکی و روابط اولیه با مراقبان اصلی٬ فانتزی‌ها (تخیلات) را تشکیل می دهند،جهانی که فرد تجربه کرده‌ است.

فانتزی‌های سازماندهی شده اصلی بر طرحواره شناختی و استرس ناشی از آن اثر می‌گذارد و به منظور درک جهان به وقایع متصل می شود. قومیت در این روند و در رشد هویت و احساس تعلق، نقش اساسی دارد. فرهنگ ٬ خودشیفتگی طبیعی ٬ احساس مهم بودن و پذیرفته شدن توسط کسانی که زمینه‌های مشابه ما را دارند و هم وطن و هم‌خاک ما هستند به افزایش اعتماد به نفس و غرور کمک می کند. هویت ایگو ترکیبی از دوران کودکی و تجربیات بعدی در طی رشد است.(پارسون، ۱۹۸۵)

این تجارب ، ساختار درونی سازگار و منسجمی را تشکیل میدهند که ادراکات ٬ ارزشها و سیستم‌های اعتقادی ما را سازماندهی کرده و یک استاندارد داخلی برای ارزیابی تمام تجربیات ایجاد می کند. بدیهی است که این امر به رشد احساس خود ارزشمندی و تثبیت موقعیت ما در جهان منجر میشود. در مورد آقای X، به نظر میرسد که او به دلیل از بین رفتن نظم و ثبات در زندگی و موقعیت اجتماعی‌اش، از نظر روانی و رفتاری دچار آشفتگی شده و بطور قابل توجهی شرمسار شده است.

داشتن احساس هویت به معنای حفظ ثبات در برابر تغییر شرایط، محیط ها و چرخه زندگی  است. درونی سازی روابط با ابژه و جذب آنها توسط ایگو برای ایجاد حس هویت٬اساسی است.(گرینبرگ،۱۹۸۹). مهاجراحساس می‌کند باید جنبه‌های مختلف فرهنگ خود را حفظ کند تا احساس کند هنوز خودش است بنابراین دست به مبارزه برای حفظ و نگهداری خودش می زند.  با این حال، به نظر می‌رسد احساس تعلق یک شرط لازم برای ادغام در یک کشور جدید و همچنین حفظ احساس هویت فرد است.(گرینبرگ،۱۹۸۹). آقای X نتوانست حس تعلق خاطر یا درک شدن توسط محیط خارج از خودش را داشته باشد .

 به دنبال مهاجرت، حالت های بی نظمی ایجاد می‌شود که ناشی از تمایلات متضاد مهاجران برای ایجاد احساس تعلق به فرهنگ جدید است. او از یک سو تمایل دارد که احساس یکسان بودن کند و از سوی دیگر با دیگران متفاوت هم باشد.(گرینبرگ و گرینبرگ ، ۱۹۸۹). تعامل اجتماعی، اغلب تحت تاثیر مهاجرت قرار می گیرد، زیرا بیشتر تغییرات در محیط پیرامون رخ می دهد. با ورود به فرهنگ جدید، مهاجر معمولاً بیشتر نقش های خود را که در جامعه پیشین داشته از دست می‌دهد، مثل اعضای خانواده ، حرفه ، عضویت دراحزاب سیاسی و حلقه دوستان . مهاجرت معمولاً با از دست دادن موقعیت همراه است.

روند مهاجرت و قرار گرفتن در یک محیط عجیب و غریب را می توان بسیار نابسامان و آسیب‌زا توصیف کرد‌ .تروما یا آسیب، به ناتوانی نفس در درک، پردازش ٬ معنا بخشیدن یا کنار آمدن با یک واقعه عاطفی بسیار احساسی ٬ که تمامیت خود را تهدید می‌کند، اشاره دارد. گویی منیت فرد در جامعه جدید غرق شده و دیگر قادر به عملکرد صحیح نیست. از این رو علایمی مانند، اضطراب، وحشت یا شاید بی حسی روانی دیده می شود. (ریچارد داولمان و دوریس برادرز ٬ ۱۹۸۸) می گویند که نه واقعیت و نه تخیل باعث آسیب نمی شود . بلکه آنها به معنای ناخودآگاه وقایع واقعی هستند. تروما نتیجه خرد شدن فانتزی های سازمان دهندهی کننده نظم مرکزی ، نظام پیش‌بینی و انتظارات ما است. تجربه این وقایع، تعریف شخص را از راه های غیر قابل تحمل تغییر می‌دهد، این تجربه باعث تعییر می‌شود، یعنی تروما خود را ویران می کند. به نظر می‌رسد تکه تکه شدن آقای X نتیجه آسیب وارده به زندگی اوست ٬ زندگی‌ای که دیگر تحت کنترل او نیست ٬ از این رو زندگی او نظم ٬ پیش‌بینی پذیری و ثبات سابق را از دست داده است. فرافکنی خشم‌اش به جامعه میزبان ٬ او را سمت پارانویا ٬ حس تحقیر و بیگانه شدن از دیگران هدایت کرده است. در واقع زخم وارد شده به خود باعث آسیب خودشیفتگی شده است. کوهات (۱۹۶۵) در مورد خودشیفتگی عادی به عنوان جنبه ای از وجود انسان و آسیب خودشیفتگی به عنوان یک پدیده رایج صحبت می‌کند. فردی که با یک ناامنی اساسی مزمن و فراگیر احاطه شده باشد دچار حساسیت ٬ خودبزرگ بینی و ناتوانی در همدلی پاتالوژیک می شود. کوهات نظریه و روش درمانی روان شناسی خود را تلاشی برای درمان وضعیت های نارسیسیستیک و مرزی می داند اگرچه این روش با درمان روانکاوانه سنتی تر مطابقت ندارد. حوزه‌های آسیب شناسی شخصیت این رویکرد با رویکرد کلاسیک تفاوت‌هایی دارد که شامل ضعف قابل توجه ایگو بدلیل عدم یکپارچگی ست که با دفاع‌های روان شناختی بدوی مانند دوپاره سازی ٬ ایده‌آل سازی و ناارزنده سازی ٬ انکار ٬ فرافکنی ٬ عدم توانایی در تحمل اضطراب ٬ ناامیدی و مختل شدن توانایی در تعدیل عاطفه همراه است. همه این ها احتمال واکنش های منفی درمانی را به همراه خواهد داشت. به نظر نمیرسد مورد دوم از منظر خودشیفتگی پاتولوژیک با ارائه بالینی آقای X سازگار باشد. با این حال، نیازهای عادی خودشیفتگی وی بطور قابل توجهی به خطر افتاده و باعث کاهش عزت نفس میشود. پیش از این و بر اساس یک ساختار شخصیتی به ظاهر شکننده، به نظر میرسید هویت آقای X بیشتر بر موقعیت و منزلت شی بنا شده بود و نه شخص خودش. بنابراین، به نظر میرسید که او در روند سازگاری با زندگی جدید خود فاقد منابع روان شناختی لازم است. کوهوت اظهار می‌دارد که وضعیت همدلی باعث بهبود می شود و به عنوان یکی از عوامل اصلی درمانی شناخته میشود. (وینیکات ،1695) مطابق با کوهات، از ساختن فضای نگه دارنده به منظور اصلاح تجربه هیجانی یاد می کند. اینجاست که پرخاشگری پاسخی طبیعی است به محیط خصمانه و یا شرایط بالینی که از جانب پزشک یک شکست همدلانه اتفاق افتاده و نه انگیزه بیولوژیکی ذاتی. یکی از اهداف اصلی ترویج یکپارچه سازی مجدد خود به وسیله ترمیم زخم خودشیفتگی و مهارکردن خشم شدید است. اگر محیط غیر دوستانه و خصمانه تلقی یا تجربه شود منجر به تکه تکه شدن یا از هم گسیختگی خود  می‌شود . خود ساختار روان شناختی ای است که شامل تجربه ذهنی و جسمی سلبچکتیو است. ممکن است این امر منجر به بروز نشانه های روانی ‌شود و میتواند فرد را مانند آقای X با علائم بسیار تغییر دهد. بطور دقیق تر، تکه تکه شدن خود زمانی رخ می‌دهد که عزت نفس فرد مورد تعرض قرار گرفته و غیرقابل کنترل ادراک می شود.

خشم ناشی از ناامیدی به سمت خود فرد بر می گردد و می تواند باعث شود کناره گیری از سازگار شدن با زندگی‌ای که وجود دارد ٬ اتفاق بیوفتد. بنابراین، محیط نقش اساسی در نحوه درک فرد از خود دارد.

همانطور که (کوهات ٬ ۱۹۸۴) اظهار داشت؛ مهمترین تجربه عاطفی برای بقا و رشد روانشناختی انسان، توجه به قلمرو خود وابژه است. شناخت نیازهای شخصی مهمترین بخش احساس پایداری و ثبات خود  است .

از دیدگاه درمانی، این نویسندگان توصیه می کنند که مرحله اولیه درمان باید شامل تقویت دفاع روانشناختی و دادن حس هویت به بیمار توسط اجازه دادن برای به اشتراک گذاشتن تجربیات قبلی، دستاوردها و ارزش‌های شخصی‌اش باشد. این امر باعث می‌شود  تا عزت نفس فرد دوباره به سطح بیاید و همچنین دفاع‌های ناتوان کننده‌اش کنار روند. عزاداری سالم، با هدف نهایی ادغام خود در بطن محیط جدید، به تدریج می‌تواند اتفاق بیفتد. در این مقاله همچنین پیشنهاد شده است تا آسیب‌شناسی روانی از منظر روانکاوی مفهوم بندی شود در حالیکه بیماران درمان شناختی/رفتاری دریافت کنند و در حین درمان شناختی/رفتاری بیماران مفهوم سازی شود و توجه به این نکته که استفاده از رویکردهای حمایتی در محیط پزشکی منحصر به فرد نیستند. بعلاوه، فهمیدن نمونه‌های بالینی در زمینه‌های فرهنگی، قومی و نژادی برای درک معنای مرتبط با بیماری‌های پزشکی‌شان حایز اهمیت است.

پارسون اظهار داشت که با اتکا به سرنوشت و کنترل خارجی، حتی فرهنگی‌ترین افراد طبقه متوسط نیز تمایل دارند که برای سازماندهی روش‌های مقابله‌ای پس از تروما (یا انچه او”پسرفت فرهنگی” می نامد) به گذشتهء قومی خود بازگردند.

(وسترمایر ، ۱۹۸۹ ) می‌نویسد  “قومیت در اکثر افراد همچنان نیرویی قدرتمند است. معیاری است برای سنجش عشق ، کار، تفریح، ارزش ها، موفقیت و شکست “

 در مورد آقای X  واپس روی اش بسیار مشهود بوده است. پس از مرگ او همسرش تصمیم می‌گیرد به نیکاراگوئه برود و خاکستر شوهرش را در خاکی که بیشترین احساس خوشبختی را در آن تجربه کرده، دفن کند. جایی که درآن کودکی کرد، مرد شد ، مسئولیت و وظیفه را آموخت و زندگی خوب و مناسبی بدست آورد. آقای X سرانجام در خانه آرام گرفت.

درک تجربیات فرد در مهاجرت به منظور درمان روانشناختی بسیار مهم است. این درک است که به بیمار اجازه می‌دهد تا برای از دست دادن های متعدد شی سوگواری کند و عزت نفس خود را بازیابد.

 

 

 منبع:

Erfain A. Gonzalez, Psy.D., ABPP, Ruby A. Natale,M.S.,Claudia Pimentel,B.S., and Robert C.Lane,Ph.D./1999/The_Narcissistic_Injury_and_Psychopathogy of Migration: The Case of a Nicaraguan Man/Journal of Contemporary Psychotherapy. Vol. 29 ,No. 3

مترجم : حسین حاجی غفاری